گنج

بخش ۶۹ - دیدن زرگر عاقبت کار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعیر ترازو

آن یکی آمد به پیش زرگریکه ترازو ده که بر سنجم زری
گفت خواجه رو مرا غربال نیستگفت میزان ده برین تسخر مه‌ایست
گفت جاروبی ندارم در دکانگفت بس بس این مضاحک را بمان
من ترازویی که می‌خواهم بدهخویشتن را کر مکن هر سو مجه
گفت بشنیدم سخن کر نیستمتا نپنداری که بی معنیستم
این شنیدم لیک پیری مرتعشدست لرزان جسم تو نامنتعش
وان زر تو هم قراضهٔ خرد مرددست لرزد پس بریزد زر خرد
پس بگویی خواجه جاروبی بیارتا بجویم زر خود را در غبار
چون بروبی خاک را جمع آوریگوییم غلبیر خواهم ای جری
من ز اول دیدم آخر را تمامجای دیگر رو ازینجا والسلام