بخش ۶۸ - حکایت آن درویش کی در کوه خلوت کرده بود و بیان حلاوت انقطاع و خلوت و داخل شدن درین منقبت کی أَنا جَلیسُ مَنْ ذَکَرَني وَ أَنیسُ مَنِ اسْتَأنَسَ بي گر با همهای چو بی منی بی همهای ور بی همهای چو با منی با همهای
بود درویشی به کُهساری مقیمخلوت او را بود هم خواب و ندیم
چون ز خالق میرسید او را شمولبود از انفاس مرد و زن ملول
همچنانک سهل شد ما را حضرسهل شد هم قوم دیگر را سفر
آنچنانک عاشقی بر سروریعاشقست آن خواجه بر آهنگری
هر کسی را بهر کاری ساختندمیل آن را در دلش انداختند
دست و پا بی میل جنبان کی شودخار و خس بی آب و بادی کی رود
گر ببینی میل خود سوی سماپرِّ دولت برگشا، همچون هما
ور ببینی میل خود سوی زمیننوحه میکن هیچ منشین از حنین
عاقلان خود نوحهها پیشین کنندجاهلان آخر به سَر بر میزنند
ز ابتدای کار آخر را ببینتا نباشی تو پشیمان یوم دین