گنج

بخش ۶۳ - در جامهٔ خواب افتادن استاد و نالیدن او از وهم رنجوری

جامه خواب آورد و گسترد آن عجوزگفت امکان نه و باطن پر ز سوز
گر بگویم متهم دارد مراور نگویم جد شود این ماجرا
فال بد رنجور گرداند همیآدمی را که نبودستش غمی
قول پیغامبر قبوله یفرضان تمارضتم لدینا تمرضوا
گر بگویم او خیالی بر زندفعل دارد زن که خلوت می‌کند
مر مرا از خانه بیرون می‌کندبهر فسقی فعل و افسون می‌کند
جامه خوابش کرد و استاد اوفتادآه آه و ناله از وی می‌بزاد
کودکان آنجا نشستند و نهاندرس می‌خواندند با صد اندهان
کین همه کردیم و ما زندانییمبد بنایی بود ما بد بانییم