بخش ۶۲ - رنجور شدن اوستاد به وهم
گشت اُستا سست از وهم و ز بیمبر جهید و میکشانید او گلیم
خشمگین با زن که مهر اوست سستمن بدین حالم نپرسید و نجست
خود مرا آگه نکرد از رنگ منقصد دارد تا رهد از ننگ من
او به حسن و جلوهٔ خود مست گشتبیخبر کز بام افتادم چو طشت
آمد و در را بهتندی وا گشادکودکان اندر پی آن اوستاد
گفت زن خیرست چون زود آمدیکه مبادا ذات نیکت را بدی
گفت کوری رنگ و حال من ببیناز غمم بیگانگان اندر حنین
تو درون خانه از بغض و نفاقمینبینی حال من در احتراق
گفت زن ای خواجه عیبی نیستتوهم و ظن لاش بی معنیستت
گفتش ای غر تو هنوزی در لجاجمینبینی این تغیر و ارتجاج
گر تو کور و کر شدی ما را چه جرمما درین رنجیم و در اندوه و گرم
گفت ای خواجه بیارم آینهتا بدانی که ندارم من گنه
گفت رو مه تو رهی مه آینتدایما در بغض و کینی و عنت
جامهٔ خواب مرا زو گسترانتا بخسپم که سر من شد گران
زن توقف کرد مردش بانگ زدکای عدو زوتر تو را این میسزد