گنج

بخش ۴۷ - تشبیه کردن قرآن مجید را به عصای موسی و وفات مصطفی را علیه السلام نمودن بخواب موسی و قاصدان تغییر قرآن را با آن دو ساحر بچه کی قصد بردن عصا کردند چو موسی را خفته یافتند

مصطفی را وعده کرد الطاف حقگر بمیری تو نمیرد این سبق
من کتاب و معجزه‌ت را رافعمبیش و کم‌کن را ز قرآن مانعم
من تو را اندر دو عالم حافظمطاعنان را از حدیثت رافضم
کس نتاند بیش و کم کردن دروتو به از من حافظی دیگر مجو
رونقت را روز روز افزون کنمنام تو بر زر و بر نقره زنم
منبر و محراب سازم بهر تودر محبت قهر من شد قهر تو
نام تو از ترس پنهان می‌گوندچون نماز آرند پنهان می‌شوند
از هراس و ترس کفار لعیندینت پنهان می‌شود زیر زمین
من مناره پر کنم آفاق راکور گردانم دو چشم عاق را
چاکرانت شهرها گیرند و جاهدین تو گیرد ز ماهی تا به ماه
تا قیامت باقیش داریم ماتو مترس از نسخ دین ای مصطفی
ای رسول ما تو جادو نیستیصادقی هم‌خرقهٔ موسیستی
هست قرآن مر تو را همچون عصاکفرها را در کشد چون اژدها
تو اگر در زیر خاکی خفته‌ایچون عصایش دان تو آنچ گفته‌ای
قاصدان را بر عصایش دست نیتو بخسپ ای شه مبارک خفتنی
تن بخفته نور تو بر آسمانبهر پیکار تو زه کرده کمان
فلسفی و آنچ پوزش می‌کندقوس نورت تیردوزش می‌کند
آنچنان کرد و از آن افزون که گفتاو بخفت و بخت و اقبالش نخفت
جان بابا چونک ساحر خواب شدکار او بی رونق و بی‌تاب شد
هر دو بوسیدند گورش را و تفتتا به مصر از بهر آن پیگار زفت
چون به مصر از بهر آن کار آمدندطالب موسی و خانهٔ او شدند
اتفاق افتاد کان روز ورودموسی اندر زیر نخلی خفته بود
پس نشان دادندشان مردم بدوکه برو آن سوی نخلستان بجو
چون بیامد دید در خرمابنانخفته‌ای که بود بیدار جهان
بهر نازش بسته او دو چشم سرعرش و فرشش جمله در زیر نظر
ای بسا بیدارچشم و خفته‌دلخود چه بیند دیدِ اهل آب و گل
آنک دل بیدار دارد چشم سرگر بخسپد بر گشاید صد بصر
گر تو اهل دل نه‌ای بیدار باشطالب دل باش و در پیکار باش
ور دلت بیدار شد می‌خسپ خوشنیست غایب ناظرت از هفت و شش
گفت پیغامبر که خسپد چشم منلیک کی خسپد دلم اندر وسن
شاه بیدارست حارس خفته گیرجان فدای خفتگان دل‌بصیر
وصف بیداری دل ای معنویدر نگنجد در هزاران مثنوی
چون بدیدندش که خفته‌ست او درازبهر دزدی عصا کردند ساز
ساحران قصد عصا کردند زودکز پسش باید شدن وانگه ربود
اندکی چون پیشتر کردند سازاندر آمد آن عصا در اهتزاز
آنچنان بر خود بلرزید آن عصاکان دو بر جا خشک گشتند از وجا
بعد از آن شد اژدها و حمله کردهر دوان بگریختند و روی‌زرد
رو در افتادن گرفتند از نهیبغلط غلطان منهزم در هر نشیب
پس یقین‌شان شد که هست از آسمانزانک می‌دیدند حد ساحران
بعد از آن اطلاق و تبشان شد پدیدکارشان تا نزع و جان کندن رسید
پس فرستادند مردی در زمانسوی موسی از برای عذر آن
که‌امتحان کردیم و ما را کی رسدامتحان تو اگر نبود حسد
مجرم شاهیم ما را عفو خواهای تو خاص الخاص درگاه اله
عفو کرد و در زمان نیکو شدندپیش موسی بر زمین سر می‌زدند
گفت موسی عفو کردم ای کرامگشت بر دوزخ تن و جانتان حرام
من شما را خود ندیدم ای دو یاراعجمی سازید خود را ز اعتذار
همچنان بیگانه‌شکل و آشنادر نبرد آیید بهر پادشا
پس زمین را بوسه دادند و شدندانتظار وقت و فرصت می‌بدند