بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد
یک حکایت بشنو از تاریخگویتا بری زین راز سرپوشیده بوی
مارگیری رفت سوی کوهسارتا بگیرد او به افسونهاش مار
گر گران و گر شتابنده بوَدآنک جویندهست یابنده بود
در طلب زن دایما تو هر دو دستکه طلب در راه نیکو رهبرست
لَنگ و لوک و خفتهشکل و بیادبسوی او میغیژ و او را میطلب
گه به گفت و گه به خاموشی و گهبوی کردن گیر هر سو بوی شه
گفت آن یعقوب با اولاد خویشجستن یوسف کنید از حد بیش
هر حس خود را درین جستن به جدهر طرف رانید شکل مستعد
گفت از روح خدا لاتَیْأَسواهمچو گم کرده پسر رو سو به سو
از ره حس دهان پرسان شویدگوش را بر چار راه آن نهید
هر کجا بوی خوش آید بو بریدسوی آن سر کاشنای آن سرید
هر کجا لطفی ببینی از کسیسوی اصل لطف ره یابی عسی
این همه خوشها ز دریاییست ژرفجزو را بگذار و بر کل دار طرف
جنگهای خلق بهر خوبی استبرگ بیبرگی نشان طوبی است
خشمهای خلق بهر آشتیستدام راحت دایما بیراحتیست
هر زدن بهر نوازش را بودهر گِله از شُکر آگه میکند
بوی بر از جزو تا کل ای کریمبوی بر از ضد تا ضد ای حکیم
جنگها می آشتی آرد درستمارگیر از بهر یاری مار جست
بهر یاری مار جوید آدمیغم خورد بهر حریفِ بیغمی
او همیجستی یکی ماری شگرفگرد کوهستان و در ایام برف
اژدهایی مرده دید آنجا عظیمکه دلش از شکل او شد پر ز بیم
مارگیر اندر زمستان شدیدمار میجست اژدهایی مرده دید
مارگیر از بهر حیرانی خلقمار گیرد اینت نادانی خلق
آدمی کوهیست، چون مفتون شود؟کوه اندر مار حیران چون شود؟
خویشتن نشناخت مسکین آدمیاز فزونی آمد و شد در کمی
خویشتن را آدمی ارزان فروختبود اطلس خویش بر دلقی بدوخت
صد هزاران مار و کُه حیران اوستاو چرا حیران شدهست و ماردوست؟
مارگیر آن اژدها را برگرفتسوی بغداد آمد از بهر شگفت
اژدهایی چون ستون خانهایمیکشیدش از پی دانگانهای
کاژدهای مردهای آوردهامدر شکارش من جگرها خوردهام
او همی مرده گمان بردش ولیکزنده بود و او ندیدش نیک نیک
او ز سرماها و برف افسرده بودزنده بود و شکل مرده مینمود
عالم افسردهست و نام او جمادجامد افسرده بود ای اوستاد
باش تا خورشید حشر آید عیانتا ببینی جنبش جسم جهان
چون عصای موسی اینجا مار شدعقل را از ساکنان اخبار شد
پارهٔ خاک تو را چون مرد ساختخاکها را جملگی شاید شناخت
مُرده زین سو اند و زان سو زندهاندخامش اینجا و آن طرف گویندهاند
چون از آن سوشان فرستد سوی ماآن عصا گردد سوی ما اژدها
کوهها هم لحن داودی کندجوهر آهن به کف مومی بود
باد حمال سلیمانی شودبحر با موسی سخندانی شود
ماه با احمد اشارتبین شودنار ابراهیم را نسرین شود
خاک قارون را چو ماری درکَشداستن حنانه آید در رَشَد
سنگ بر احمد سلامی میکندکوه یحیی را پیامی میکند
ما سمیعیم و بصیریم و خوشیمبا شما نامحرمان ما خامشیم
چون شما سوی جمادی میرویدمحرم جان جمادان چون شوید؟
از جمادی عالم جانها رویدغلغل اجزای عالم بشنوید
فاش تسبیح جمادات آیدتوسوسهیْ تاویلها نربایدت
چون ندارد جان تو قندیلهابهر بینش کردهای تاویلها
که غرض تسبیح ظاهر کی بوددعوی دیدن خیال غی بود
بلک مر بیننده را دیدار آنوقت عبرت میکند تسبیحخوان
پس چو از تسبیح یادت میدهدآن دلالت همچو گفتن میبُوَد
این بود تاویل اهل اعتزالو آنِ آنکس کو ندارد نور حال
چون ز حس بیرون نیامد آدمیباشد از تصویر غیبی اعجمی
این سخن پایان ندارد مارگیرمیکشید آن مار را با صد زحیر
تا به بغداد آمد آن هنگامهجوتا نهد هنگامهای بر چارسو
بر لب شط مَرد هنگامه نهادغلغله در شهر بغداد اوفتاد
مارگیری اژدها آورده استبوالعجب نادر شکاری کرده است
جمع آمد صد هزاران خامریشصید او گشته چو او از ابلهیش
منتظر ایشان و هم او منتظرتا که جمع آیند خلق منتشر
مردم هنگامه افزونتر شودکدیه و توزیع نیکوتر رود
جمع آمد صد هزاران ژاژخاحلقه کرده پشت پا بر پشت پا
مرد را از زن خبر نه ز ازدحامرفته درهم چون قیامت خاص و عام
چون همی حراقه جنبانید اومیکشیدند اهل هنگامه گلو
و اژدها کز زمهریر افسرده بودزیر صد گونه پلاس و پرده بود
بسته بودش با رَسَنهای غلیظاحتیاطی کرده بودش آن حفیظ
در درنگ انتظار و اتفاقتافت بر آن مار خورشید عراق
آفتاب گرمسیرش گرم کردرفت از اعضای او اخلاط سرد
مُرده بود و زنده گشت او از شگفتاژدها بر خویش جنبیدن گرفت
خلق را از جنبش آن مُرده مارگشتشان آن یک تحیّر صد هزار
با تحیر نعرهها انگیختندجملگان از جنبشش بگریختند
میسُکست او بند و زان بانگ بلندهر طرف میرفت چاقاچاق بند
بندها بسکست و بیرون شد ز زیراژدهایی زشت غران همچو شیر
در هزیمت بس خلایق کشته شداز فتاده کشتگان صد پشته شد
مارگیر از ترس بر جا خشک گشتکه چه آوردم من از کهسار و دشت
گرگ را بیدار کرد آن کور میشرفت نادان سوی عزرائیل خویش
اژدها یک لقمه کرد آن گیج راسهل باشد خونخوری حجیج را
خویش را بر استنی پیچید و بستاستخوان خورده را در هم شکست
نفست اژدرهاست او کی مرده است؟از غم و بی آلتی افسرده است
گر بیابد آلت فرعون، اوکه به امر او همیرفت آب جو
آنگه او بنیاد فرعونی کندراه صد موسی و صد هارون زند
کرمک است آن اژدها از دست فقرپشهای گردد ز جاه و مال صقر
اژدها را دار در برف فراقهین مکش او را به خورشید عراق
تا فسرده میبُوَد آن اژدهاتلقمهٔ اویی چو او یابد نجات
مات کن او را و ایمن شو ز ماترحم کم کن نیست او ز اهل صلات
کان تف خورشید شهوت برزندآن خفاش مردریگت پر زند
میکشانش در جهاد و در قتالمردوار الله یجزیک الوصال
چونک آن مرد اژدها را آوریددر هوای گرم خوش شد آن مرید
لاجرم آن فتنهها کرد ای عزیزبیست همچندان که ما گفتیم نیز
تو طمع داری که او را بی جفابسته داری در وقار و در وفا
هر خسی را این تمنی کی رسد؟موسیی باید که اژدرها کشد
صدهزاران خلق ز اژدرهای اودر هزیمت کشته شد از رای او