بخش ۳۱ - وصیت کردن عمران جفت خود را بعد از مجامعت کی مرا ندیده باشی
وا مگردان هیچ ازینها دم مزنتا نیاید بر من و تو صد حزن
عاقبت پیدا شود آثار اینچون علامتها رسید ای نازنین
در زمان از سوی میدان نعرههامیرسید از خلق و پر میشد هوا
شاه از آن هیبت برون جست آن زمانپابرهنه کین چه غلغلهاست هان
از سوی میدان چه بانگست و غریوکز نهیبش میرمد جنی و دیو
گفت عمران شاه ما را عمر بادقوم اسرائیلیانند از تو شاد
از عطای شاه شادی میکنندرقص میآرند و کفها میزنند
گفت باشد کین بود اما ولیکوهم و اندیشه مرا پُر کرد نیک