بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق
گفت ای عنقای حق جان را مطافشکر که باز آمدی زان کوه قاف
ای سرافیل قیامتگاه عشقای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق
اولین خلعت که خواهی دادنمگوش خواهم که نهی بر روزنم
گرچه میدانی بصفوت حال منبندهپرور گوش کن اقوال من
صد هزاران بار ای صدر فریدز آرزوی گوش تو هوشم پرید
آن سمیعی تو وان اصغای توو آن تبسمهای جانافزای تو
آن بنوشیدن کم و بیش مراعشوهٔ جان بداندیش مرا
قلبهای من که آن معلوم تستبس پذیرفتی تو چون نقد درست
بهر گستاخی شوخ غرهایحلمها در پیش حلمت ذرهای
اولا بشنو که چون ماندم ز شستاول و آخر ز پیش من بجست
ثانیا بشنو تو ای صدر ودودکه بسی جستم ترا ثانی نبود
ثالثا تا از تو بیرون رفتهامگوییا ثالث ثلاثه گفتهام
رابعا چون سوخت ما را مزرعهمی ندانم خامسه از رابعه
هر کجا یابی تو خون بر خاکهاپی بری باشد یقین از چشم ما
گفت من رعدست و این بانگ و حنینز ابر خواهد تا ببارد بر زمین
من میان گفت و گریه میتنمیا بگریم یا بگویم چون کنم
گر بگویم فوت میگردد بکاور نگویم چون کنم شکر و ثنا
میفتد از دیده خون دل شهابین چه افتادست از دیده مرا
این بگفت و گریه در شد آن نحیفکه برو بگریست هم دون هم شریف
از دلش چندان بر آمد های هویحلقه کرد اهل بخارا گرد اوی
خیره گویان خیره گریان خیرهخندمرد و زن خرد و کلان حیران شدند
شهر هم همرنگ او شد اشک ریزمرد و زن درهم شده چون رستخیز
آسمان میگفت آن دم با زمینگر قیامت را ندیدستی ببین
عقل حیران که چه عشق است و چه حالتا فراق او عجبتر یا وصال
چرخ بر خوانده قیامتنامه راتا مجره بر دریده جامه را
با دو عالم عشق را بیگانگیاندرو هفتاد و دو دیوانگی
سخت پنهانست و پیدا حیرتشجان سلطانان جان در حسرتش
غیر هفتاد و دو ملت کیش اوتخت شاهان تختهبندی پیش او
مطرب عشق این زند وقت سماعبندگی بند و خداوندی صداع
پس چه باشد عشق دریای عدمدر شکسته عقل را آنجا قدم
بندگی و سلطنت معلوم شدزین دو پرده عاشقی مکتوم شد
کاشکی هستی زبانی داشتیتا ز هستان پردهها برداشتی
هر چه گویی ای دم هستی از آنپردهٔ دیگر برو بستی بدان
آفت ادراک آن قالست و حالخون بخون شستن محالست و محال
من چو با سوداییانش محرممروز و شب اندر قفس در میدمم
سخت مست و بیخود و آشفتهایدوش ای جان بر چه پهلو خفتهای
هان و هان هش دار بر ناری دمیاولا بر جه طلب کن محرمی
عاشق و مستی و بگشاده زبانالله الله اشتری بر ناودان
چون ز راز و ناز او گوید زبانیا جمیل الستر خواند آسمان
ستر چه در پشم و پنبه آذرستتا همیپوشیش او پیداترست
چون بکوشم تا سرش پنهان کنمسر بر آرد چون علم کاینک منم
رغم انفم گیردم او هر دو گوشکای مدمغ چونش میپوشی بپوش
گویمش رو گرچه بر جوشیدهایهمچو جان پیدایی و پوشیدهای
گوید او محبوس خنبست این تنمچون می اندر بزم خنبک میزنم
گویمش زان پیش که گردی گروتا نیاید آفت مستی برو
گوید از جام لطیفآشام منیار روزم تا نماز شام من
چون بیاید شام و دزدد جام منگویمش وا ده که نامد شام من
زان عرب بنهاد نام می مدامزانک سیری نیست میخور را مدام
عشق جوشد بادهٔ تحقیق رااو بود ساقی نهان صدیق را
چون بجویی تو بتوفیق حسنباده آب جان بود ابریق تن
چون بیفزاید می توفیق راقوت می بشکند ابریق را
آب گردد ساقی و هم مست آبچون مگو والله اعلم بالصواب
پرتو ساقیست کاندر شیره رفتشیره بر جوشید و رقصان گشت و زفت
اندرین معنی بپرس آن خیره راکه چنین کی دیده بودی شیره را
بی تفکر پیش هر داننده هستآنک با شوریده شوراننده هست