گنج

بخش ۲۲۵ - نواختن معشوق عاشق بیهوش را تا به هوش باز آید

می‌کشید از بیهشی‌اش در بیاناندک اندک از کرم صدر جهان
بانگ زد در گوش او شه کای گدازر نثار آوردمت دامن گشا
جان تو کاندر فراقم می‌طپیدچونک زنهارش رسیدم چون رمید
ای بدیده در فراقم گرم و سردبا خود آ از بی‌خودی و باز گرد
مرغ خانه اشتری را بی خردرسم مهمانش به خانه می‌برد
چون به خانه مرغ اشتر پا نهادخانه ویران گشت و سقف اندر فتاد
خانهٔ مرغست هوش و عقل ماهوش صالح طالب ناقهٔ خدا
ناقه چون سر کرد در آب و گلشنه گل آنجا ماند نه جان و دلش
کرد فضل عشق انسان را فضولزین فزون‌جویی ظلومست و جهول
جاهلست و اندرین مشکل شکارمی‌کشد خرگوش شیری در کنار
کی کنار اندر کشیدی شیر راگر بدانستی و دیدی شیر را
ظالمست او بر خود و بر جان خودظلم بین کز عدلها گو می‌برد
جهل او مر علمها را اوستادظلم او مر عدلها را شد رشاد
دست او بگرفت کین رفته دمشآنگهی آید که من دم بخشمش
چون به من زنده شود این مرده‌تنجان من باشد که رو آرد به من
من کنم او را ازین جان محتشمجان که من بخشم ببیند بخششم
جان نامحرم نبیند روی دوستجز همان جان کاصل او از کوی اوست
دردمم قصاب‌وار این دوست راتا هلد آن مغز نغزش پوست را
گفت ای جان رمیده از بلاوصل ما را در گشادیم الصلا
ای خود ما بی‌خودی و مستی‌اتای ز هست ما هماره هستی‌ات
با تو بی لب این زمان من نو به نورازهای کهنه گویم می‌شنو
زانک آن لبها ازین دم می‌رمدبر لب جوی نهان بر می‌دمد
گوش بی‌گوشی درین دم بر گشابهر راز یفعل الله ما یشا
چون صلای وصل بشنیدن گرفتاندک اندک مرده جنبیدن گرفت
نه کم از خاکست کز عشوهٔ صباسبز پوشد سر بر آرد از فنا
کم ز آب نطفه نبود کز خطابیوسفان زایند رخ چون آفتاب
کم ز بادی نیست شد از امر کندر رحم طاوس و مرغ خوش‌سخن
کم ز کوه سنگ نبود کز ولادناقه‌ای کان ناقه ناقه زاد زاد
زین همه بگذر نه آن مایهٔ عدمعالمی زاد و بزاید دم به دم
بر جهید و بر طپید و شاد شادیک دو چرخی زد سجود اندر فتاد