بخش ۲۱۳ - جذب هر عنصری جنس خود را کی در ترکیب آدمی محتبس شده است به غیر جنس
خاک گوید خاک تن را باز گردترک جان کن سوی ما آ همچو گرد
جنس مایی پیش ما اولیتریبه که زان تن وا رهی و زان تری
گوید آری لیک من پابستهامگرچه همچون تو ز هجران خستهام
تری تن را بجویند آبهاکای تری باز آ ز غربت سوی ما
گرمی تن را همیخواند اثیرکه ز ناری راه اصل خویش گیر
هست هفتاد و دو علت در بدناز کششهای عناصر بی رسن
علت آید تا بدن را بسکلدتا عناصر همدگر را وا هلد
چار مرغاند این عناصر بستهپامرگ و رنجوری و علت پاگشا
پایشان از همدگر چون باز کردمرغ هر عنصر یقین پرواز کرد
جذبهٔ این اصلها و فرعهاهر دمی رنجی نهد در جسم ما
تا که این ترکیبها را بر دردمرغ هر جزوی به اصل خود پرد
حکمت حق مانع آید زین عجلجمعشان دارد بصحت تا اجل
گوید ای اجزا اجل مشهود نیستپر زدن پیش از اجلتان سود نیست
چونک هر جزوی بجوید ارتفاقچون بود جان غریب اندر فراق