گنج

بخش ۱۸۵ - رو نهادن آن بندهٔ عاشق سوی بخارا

رو نهاد آن عاشق خونابه‌ریزدل‌طپان سوی بخارا گرم و تیز
ریگ آمون پیش او همچون حریرآب جیحون پیش او چون آبگیر
آن بیابان پیش او چون گلستانمی‌فتاد از خنده او ، چون گل‌   ستان
در سمرقندست قند اما لبشاز بخارا یافت و آن شد مذهبش
ای بخارا عقل‌افزا بوده‌ایلیکن ازمن عقل و دین بربوده‌ای
بدر می‌جویم از آنم چون هلالصدر می‌جویم درین صف نعال
چون سواد آن بخارا را بدیددر سواد غم بیاضی شد پدید
ساعتی افتاد بیهوش و درازعقل او پرید در بستان راز
بر سر و رویش گلابی می‌زدنداز گلاب عشق او غافل بدند
او گلستانی نهانی دیده بودغارت عشقش ز خود ببریده بود
تو فسرده درخور این دم نه‌ایبا شکر مقرون نه‌ای گرچه نیی
رخت عقلت با توست و عاقلیکز جنودا لم تروها غافلی