بخش ۱۸۴ - لاابالی گفتن عاشق ناصح و عاذل را از سر عشق
گفت ای ناصح خمش کن چند چندپند کم ده زانکه بس سختست بند
سختتر شد بند من از پند توعشق را نشناخت دانشمند تو
آن طرف که عشق میافزود دردبوحنیفه و شافعی درسی نکرد
تو مکن تهدید از کشتن که منتشنهٔ زارم به خون خویشتن
عاشقان را هر زمانی مردنیستمردن عشاق خود یک نوع نیست
او دو صد جان دارد از جان هدیوآن دوصد را میکند هر دم فدی
هر یکی جان را ستاند ده بهااز نبی خوان عشرة امثالها
گر بریزد خون من آن دوستروپایکوبان جان برافشانم برو
آزمودم مرگ من در زندگیستچون رهم زین زندگی پایندگیست
اقتلونی اقتلونی یا ثقاتان فی قتلی حیاتا فی حیات
یا منیر الخد یا روح البقااجتذب روحی وجد لی باللقا
لی حبیب حبه یشوی الحشالو یشا یمشی علی عینی مشی
پارسی گو گرچه تازی خوشترستعشق را خود صد زبان دیگرست
بوی آن دلبر چو پران میشودآن زبانها جمله حیران میشود
بس کنم، دلبر در آمد در خطابگوش شو والله اعلم بالصواب
چونک عاشق توبه کرد اکنون بترسکو چو عیاران کند بر دار درس
گرچه این عاشق بخارا میرودنه به درس و نه به استا میرود
عاشقان را شد مدرس حسن دوستدفتر و درس و سبقشان روی اوست
خامشند و نعرهٔ تکرارشانمیرود تا عرش و تخت یارشان
درسشان آشوب و چرخ و زلزلهنه زیادات است و باب سلسله
سلسلهٔ این قوم جعد مشکبارمسأله دورست لیکن دور یار
مسأله کیس ار بپرسد کس تراگو نگنجد گنج حق در کیسهها
گر دم خلع و مبارا میرودبد مبین ذکر بخارا میرود
ذکر هر چیزی دهد خاصیتیزانک دارد هر صفت ماهیتی
آن بخاری غصهٔ دانش نداشتچشم بر خورشید بینش میگماشت
هرکه در خلوت به بینش یافت راهاو ز دانشها نجوید دستگاه
با جمال جان چو شد همکاسهایباشدش ز اخبار و دانش تاسهای
دید بر دانش بود غالب فرازان همی دنیا بچربد عامه را
زانکه دنیا را همیبینند عینوآن جهانی را همیدانند دین