بخش ۱۸۱ - عزم کردن آن وکیل ازعشق کی رجوع کند به بخارا لاابالیوار
شمع مریم را بهل افروختهکه بخارا میرود آن سوخته
سخت بیصبر و در آتشدان تیزرو سوی صدر جهان میکن گریز
این بخارا منبع دانش بودپس بخاراییست هرک آنش بود
پیش شیخی در بخارا اندریتا به خواری در بخارا ننگری
جز به خواری در بخارای دلشراه ندهد جزر و مد مشکلش
ای خنک آن را که ذلت نفسهوای آنکس را که یردی رفسه
فرقت صدر جهان در جان اوپاره پاره کرده بود ارکان او
گفت بر خیزم همآنجا وارومکافر ار گشتم دگر ره بگروم
واروم آنجا بیفتم پیش اوپیش آن صدر نکواندیش او
گویم افکندم به پیشت جان خویشزنده کن یا سر ببر ما را چو میش
کشته و مرده به پیشت ای قمربه که شاه زندگان جای دگر
آزمودم من هزاران بار بیشبی تو شیرین مینبینم عیش خویش
غن لی یا منیتی لحن النشورابرکی یا ناقتی تم السرور
ابلعی یا ارض دمعی قد کفیاشربی یا نفس وردا قد صفا
عدت یا عیدی الینا مرحبانعم ما روحت یا ریح الصبا
گفت ای یاران روان گشتم وداعسوی آن صدری که میر است و مطاع
دمبدم در سوز بریان میشومهرچه بادا باد آنجا میروم
گرچه دل چون سنگ خارا میکندجان من عزم بخارا میکند
مسکن یارست و شهر شاه منپیش عاشق این بود حب الوطن