بخش ۱۷۷ - مسلهٔ فنا و بقای درویش
گفت قایل در جهان درویش نیستور بود درویش آن درویش نیست
هست از روی بقای ذات اونیست گشته وصف او در وصف هو
چون زبانهٔ شمع پیش آفتابنیست باشد هست باشد در حساب
هست باشد ذات او تا تو اگربر نهی پنبه بسوزد زان شرر
نیست باشد روشنی ندهد تراکرده باشد آفتاب او را فنا
در دو صد من شهد یک اوقیه خلچون در افکندی و در وی گشت حل
نیست باشد طعم خل چون میچشیهست اوقیه فزون چون برکشی
پیش شیری آهوی بیهوش شدهستیاش در هست او روپوش شد
این قیاس ناقصان بر کار ربجوشش عشقست نه از ترک ادب
نبض عاشق بی ادب بر میجهدخویش را در کفهٔ شه مینهد
بیادبتر نیست کس زو در جهانبا ادبتر نیست کس زو در نهان
هم بنسبت دان وفاق ای منتجباین دو ضد با ادب با بیادب
بیادب باشد چو ظاهر بنگریکه بود دعوی عشقش همسری
چون به باطن بنگری دعوی کجاستاو و دعوی پیش آن سلطان فناست
مات زید زید اگر فاعل بودلیک فاعل نیست کو عاطل بود
او ز روی لفظ نحوی فاعلستورنه او مفعول و موتش قاتلست
فاعل چه کو چنان مقهور شدفاعلیها جمله از وی دور شد