گنج

بخش ۱۶۶ - جواب حمزه مر خلق را

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۶۵ بیت
گفت حمزه چونک بودم من جوانمرگ می‌دیدم وداع این جهان
سوی مردن کس به رغبت کی رودپیش اژدرها برهنه کی شود
لیک از نور محمد من کنوننیستم این شهر فانی را زبون
از برون حس لشکرگاه شاهپر همی‌بینم ز نور حق سپاه
خیمه در خیمه طناب اندر طنابشکر آنک کرد بیدارم ز خواب
آنک مردن پیش چشمش تهلکه‌ستامر لا تلقوا بگیرد او به دست
و آنک مردن پیش او شد فتح بابسارعوا آید مرورا در خطاب
الحذر ای مرگ‌بینان بارعواالعجل ای حشربینان سارعوا
الصلا ای لطف‌بینان افرحواالبلا ای قهربینان اترحوا
هر که یوسف دید جان کردش فدیهر که گرگش دید برگشت از هدی
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوستپیش دشمن دشمن و بر دوست دوست
پیش ترک آیینه را خوش رنگی‌استپیش زنگی آینه هم زنگی‌است
آنک می‌ترسی ز مرگ اندر فرارآن ز خود ترسانی ای جان هوش دار
روی زشت تست نه رخسار مرگجان تو همچون درخت و مرگ برگ
از تو رُسته‌ست اَر نکوی‌ست اَر بَدستناخوش و خوش، هر ضمیر‌ت، از خودست
گَر به «خار»ی خسته‌ای، خود کِشته‌ایوَر «حریر» و «قَز» دَری، خود رِشته‌ای
دانک نبود فعل همرنگ جزاهیچ خدمت نیست همرنگ عطا
مزد مزدوران نمی‌ماند به‌کارکان عرض وین جوهر‌ست و پایدار
آن همه سختی و زورست و عرقوین همه سیم است و زر‌ست و طبق
گر ترا آید ز جایی تهمتیکرد مظلومت دعا در محنتی
تو همی‌گویی که من آزاده‌امبر کسی من تهمتی ننهاده‌ام
تو گناهی کرده‌ای شکل دگردانه کشتی‌، دانه کی ماند به بر‌؟
او زنا کرد و جزا صد چوب بودگوید او ‌«من کی زدم کس را به‌عود‌؟‌»
نه جزای آن زنا بود این بلا‌؟چوب کی ماند زنا را در خلا‌؟
مار کی ماند عصا را‌ ای کلیمدرد کی ماند دوا‌ را‌ ای حکیم
تو به جای آن عصا آب منیچون بیفکندی شد آن شخص سنی
یار شد یا مار شد آن آب توزان عصا چونست این اعجاب تو
هیچ ماند آب آن فرزند را‌؟هیچ ماند نیشکر مر قند را‌؟
چون سجودی یا رکوعی مرد کشتشد در آن عالم سجود او بهشت
چونک پرید از دهانش حمد حقمرغ جنت ساختش رب‌الفلق
حمد و تسبیحت نماند مرغ راگرچه نطفهٔ مرغ بادست و هوا
چون ز دستت رست ایثار و زکاتگشت این دست آن طرف نخل و نبات
آب صبرت جوی آب خلد شدجوی شیر خلد مهر تست و ود
ذوق طاعت گشت جوی انگبینمستی و شوق تو جوی خمر بین
این سبب‌ها آن اثر‌ها را نماندکس نداند چونش جای آن نشاند
این سبب‌ها چون به فرمان تو بودچار جو هم مر ترا فرمان نمود
هر طرف خواهی روانش می‌کنیآن صفت چون بُد چنانش می‌کنی
چون منی تو که در فرمان تستنسل آن در امر تو آیند چست
می‌دود بر امر تو فرزند نوکه منم جزوت که کردی‌اش گرو
آن صفت در امر تو بود این جهانهم در امر تست آن جوها روان
آن درختان مر ترا فرمان‌برندکان درختان از صفاتت با‌بَرَند
چون به امر تست اینجا این صفاتپس در امر تست آنجا آن جزات
چون ز دستت زخم بر مظلوم رستآن درختی گشت ازو زقوم رست
چون ز خشم آتش تو در دل‌ها زدیمایهٔ نار جهنم آمدی
آتشت اینجا چو آدم‌سوز بودآنچ از وی زاد مرد افروز بود
آتش تو قصد مردم می‌کندنار کز وی زاد بر مردم زند
آن سخن‌های چو مار و کزدمتمار و کزدم گشت و می‌گیرد دمت
اولیا را داشتی در انتظارانتظار رستخیز‌ت گشت یار
وعدهٔ فردا و پس‌فردای توانتظار حشرت آمد وای تو
منتظر مانی در آن روز درازدر حساب و آفتاب جان‌گداز
که‌آسمان را منتظر می‌داشتیتخم ‌«فردا ره روم‌» می‌کاشتی
خشم تو تخم سعیر دوزخ استهین بکش این دوزخت را کاین فخ است
کشتن این نار نبود جز به نورنورک اطفا نارنا نحن الشکور
گر تو بی نوری کنی حلمی بدستآتشت زنده‌ست و در خاکستر‌ست
آن تکلف باشد و روپوش هیننار را نکشد به غیر نور دین
تا نبینی نور دین آمن مباشکه‌آتش پنهان شود یک روز فاش
نور آبی دان و هم در آب چفسچونک داری آب از آتش مترس
آب آتش را کشد کآتش به خومی‌بسوزد نسل و فرزندان او
سوی آن مرغابیان رو روز چندتا ترا در آب حیوانی کشند
مرغ خاکی مرغ آبی هم‌تنندلیک ضدانند آب و روغنند
هر یکی مر اصل خود را بنده‌انداحتیاطی کن به‌هم ماننده‌اند
همچنانک وسوسه و وحی الستهر دو معقولند لیکن فرق هست
هر دو دلالان بازار ضمیررخت‌ها را می‌ستایند ای امیر
گر تو صراف دلی فکرت شناسفرق کن سر دو فکر چون نخاس
ور ندانی این دو فکرت از گمانلا خلابه گوی و مشتاب و مران