بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن
کر اَمَل را دان که مرگ ما شنیدمرگ خود نشنید و نقل خود ندید
حرص نابیناست بیند مو بهموعیب خلقان و بگوید کو بهکو
عیب خود یک ذره چشم کور اومینبیند گرچه هست او عیبجو
عور میترسد که دامانش بُرنددامن مرد برهنه چون درند
مَرد دنیا مفلس است و ترسناکهیچ او را نیست، از دزدانش باک
او برهنه آمد و عریان رودوز غم دزدش جگر خون میشود
وقت مرگش که بود صد نوحه بیشخنده آید جانش را زین ترس خویش
آن زمان داند غنی کش نیست زرهم ذکی داند که او بُد بیهنر
چون کنارِ کودکی پُر از سفالکو بر آن لرزان بود چون ربِ مال
گر ستانی پارهای گریان شودپاره گر بازش دهی خندان شود
چون نباشد طفل را دانش دِثارگریه و خندهش ندارد اعتبار
محتشم چون عاریت را مِلک دیدپس بر آن مال دروغین میطپید
خواب میبیند که او را هست مالترسد از دزدی که برباید جوال
چون ز خوابش بر جهاند گوشکشپس ز ترس خویش تسخر آیدش
همچنان لرزانی این عالِمانکه بودشان عقل و علم این جهان
از پی این عاقلان ذو فنونگفت ایزد در نُبی، لا یعلمون
هر یکی ترسان ز دزدیِ کسیخویشتن را علم پندارد بسی
گوید او که روزگارم میبرندخود ندارد روزگار سودمند
گوید از کارم بر آوردند خلقغرق بیکاریست جانش تابه حلق
عور ترسان که منم دامن کشانچون رهانم دامن از چنگالشان
صد هزاران فضل داند از علومجان خود را مینداند آن ظَلوم
داند او خاصیت هر جوهریدر بیان جوهر خود چون خری
که همیدانم یجوز و لایجوزخود ندانی تو یجوزی یا عجوز
این روا و آن ناروا دانی ولیکتو روا یا ناروایی بین تو نیک
قیمت هر کاله میدانی که چیستقیمت خود را ندانی احمقیست
سعدها و نحسها دانستهایننگری سعدی تو یا ناشستهای
جان جمله علمها اینست اینکه بدانی من کیم در یوم دین
آن اصول دین بدانستی ولیکبنگر اندر اصل خود گر هست نیک
از اصولَینَت اصول خویش بهکه بدانی اصل خود ای مرد مِه