بخش ۱۱۴ - برون رفتن به سوی آن درخت
چون برون رفتند سوی آن درختگفت دستش را سپس بندید سخت
تا گناه و جرم او پیدا کنمتا لوای عدل بر صحرا زنم
گفت ای سگ جد او را کشتهایتو غلامی خواجه زین رو گشتهای
خواجه را کشتی و بردی مال اوکرد یزدان آشکارا حال او
آن زنت او را کنیزک بوده استبا همین خواجه جفا بنموده است
هر چه زو زایید ماده یا که نرملک وارث باشد آنها سر بهسر
تو غلامی کسب و کارت ملک اوستشرع جستی شرع بستان رو نکوست
خواجه را کشتی باستم زار زارهم برینجا خواجه گویان زینهار
کارد از اشتاب کردی زیر خاکاز خیالی که بدیدی سهمناک
نک سرش با کارد در زیر زمینباز کاوید این زمین را همچنین
نام این سگ هم نبشته کارد برکرد با خواجه چنین مکر و ضرر
همچنان کردند چون بشکافتنددر زمین آن کارد و سر را یافتند
ولوله در خلق افتاد آن زمانهر یکی زنار ببرید از میان
بعد از آن گفتش بیا ای دادخواهداد خود بستان بدان روی سیاه