بخش ۱۱۱ - حکم کردن داود بر صاحب گاو کی جمله مال خود را به وی ده
بعد از آن داود گفتش کای عنودجمله مال خویش او را بخش زود
ورنه کارت سخت گردد گفتمتتا نگردد ظاهر از وی استمت
خاک بر سر کرد و جامه بر دریدکه بههر دَم میکنی ظلمی مزید
یکدمی دیگر برین تشنیع راندباز داودش به پیش خویش خواند
گفت چون بختت نبود ای بختکورظلمت آمد اندک اندک در ظهور
ریدهای آنگاه صدر و پیشگاهای دریغ از چون تو خر خاشاک و کاه
رو که فرزندان تو با جفت توبندگان او شدند افزون مگو
سنگ بر سینه همیزد با دو دستمیدوید از جهل خود بالا و پست
خلق هم اندر ملامت آمدندکز ضمیر کار او غافل بدند
ظالم از مظلوم کی داند کسیکو بود سخرهٔ هوا همچون خسی
ظالم از مظلوم آنکس پی بردکو سَرِ نفس ظلوم خود بُرد
ورنه آن ظالم که نفس است از درونخصم هر مظلوم باشد از جنون
سگ هماره حمله بر مسکین کندتا تواند زخم بر مسکین زند
شرم شیران راست نه سگ را بدانکه نگیرد صید از همسایگان
عامهٔ مظلومکش، ظالمپرستاز کمین، سگشان سوی داود جست
روی در داود کردند آن فریقکای نبی مجتبی بر ما شفیق
این نشاید از تو کین ظلمیست فاشقهر کردی بیگناهی را بهلاش