بخش ۸۵ - حکایت هندو کی با یار خود جنگ میکرد بر کاری و خبر نداشت کی او هم بدان مبتلاست
چار هندو در یکی مسجد شدندبهر طاعت راکع و ساجد شدند
هر یکی بر نیتی تکبیر کرددر نماز آمد به مسکینی و درد
مؤذن آمد از یکی لفظی بجستکای مؤذن بانگ کردی وقت هست
گفت آن هندوی دیگر از نیازهی سخن گفتی و باطل شد نماز
آن سیم گفت آن دوم را ای عموچه زنی طعنه برو خود را بگو
آن چهارم گفت حمد الله که مندر نیفتادم به چَه چون آن سه تن
پس نماز هر چهاران شد تباهعیبگویان بیشتر گم کرده راه
ای خنک جانی که عیب خویش دیدهر که عیبی گفت آن بر خود خرید
زانک نیم او ز عیبستان بدستوآن دگر نیمش ز غیبستان بدست
چونک بر سر مر تو را ده ریش هستمرهمت بر خویش باید کار بست
عیب کردن خویش را داروی اوستچون شکسته گشت جای ارحمواست
گر همان عیبت نبود ایمن مباشبوک آن عیب از تو گردد نیز فاش
لا تخافوا از خدا نشنیدهایپس چه خود را ایمن و خوش دیدهای
سالها ابلیس نیکونام زیستگشت رسوا بین که او را نام چیست
در جهان معروف بد علیای اوگشت معروفی بعکس ای وای او
تا نهای ایمن تو معروفی مجورو بشوی از خوف پس بنمای رو
تا نروید ریش تو ای خوب منبر دگر سادهزنخ طعنه مزن
این نگر که مبتلا شد جان اودر چهی افتاد تا شد پند تو
تو نیفتادی که باشی پند اوزهر او نوشید تو خور قند او