گنج

بخش ۶۱ - وصیت کردن پیغامبر علیه السلام مر آن بیمار را و دعا آموزانیدنش

گفت پیغامبر مر آن بیمار رااین بگو کای سهل‌کن دشوار را
آتنا فی دار دنیانا حسنآتنا فی دار عقبانا حسن
راه را بر ما چو بستان کن لطیفمنزل ما خود تو باشی ای شریف
مؤمنان در حشر گویند ای ملکنی که دوزخ بود راه مشترک
مؤمن و کافر برو یابد گذارما ندیدیم اندرین ره دود و نار
نک بهشت و بارگاه آمنیپس کجا بود آن گذرگاه دنی
پس ملک گوید که آن روضهٔ خضرکه فلان جا دیده‌اید اندر گذر
دوزخ آن بود و سیاستگاه سختبر شما شد باغ و بستان و درخت
چون شما این نفس دوزخ‌خوی راآتشی گبر فتنه‌جوی را
جهدها کردید و او شد پر صفانار را کشتید از بهر خدا
آتش شهوت که شعله می‌زدیسبزهٔ تقوی شد و نور هدی
آتش خشم از شما هم حلم شدظلمت جهل از شما هم علم شد
آتش حرص از شما ایثار شدو آن حسد چون خار بد گلزار شد
چون شما این جمله آتشهای خویشبهر حق کشتید جمله پیش پیش
نفس ناری را چو باغی ساختیداندرو تخم وفا انداختید
بلبلان ذکر و تسبیح اندروخوش سرایان در چمن بر طرف جو
داعی حق را اجابت کرده‌ایددر جحیم نفس آب آورده‌اید
دوزخ ما نیز در حق شماسبزه گشت و گلشن و برگ و نوا
چیست احسان را مکافات ای پسرلطف و احسان و ثواب معتبر
نی شما گفتید ما قربانییمپیش اوصاف بقا ما فانییم
ما اگر قلاش و گر دیوانه‌ایممست آن ساقی و آن پیمانه‌ایم
بر خط و فرمان او سر می‌نهیمجان شیرین را گروگان می‌دهیم
تا خیال دوست در اسرار ماستچاکری و جانسپاری کار ماست
هر کجا شمع بلا افروختندصد هزاران جان عاشق سوختند
عاشقانی کز درون خانه‌اندشمع روی یار را پروانه‌اند
ای دل آنجا رو که با تو روشنندوز بلاها مر تو را چون جوشنند
بر جنایاتت مواسا می‌کننددر میان جان ترا جا می‌کنند
زان میان جان تو را جا می‌کنندتا تو را پر باده چون جامی‌ کنند
در میان جان ایشان خانه گیردر فلک خانه کن ای بدر منیر
چون عطارد دفتر دل وا کنندتا که بر تو سرها پیدا کنند
پیش خویشان باش چون آواره‌ایبر مه کامل زن ار مه پاره‌ای
جزو را از کل خود پرهیز چیستبا مخالف این همه آمیز چیست
جنس را بین نوع گشته در روشغیبها بین عین گشته در رهش
تا چو زن عشوه خری ای بی‌خرداز دروغ و عشوه کی یابی مدد
چاپلوس و لفظ شیرین و فریبمی‌ستانی می‌نهی چون زن به جیب
مر تو را دشنام و سیلی شهانبهتر آید از ثنای گمرهان
صفع شاهان خور مخور شهد خسانتا کسی گردی ز اقبال کسان
زانک ازیشان خلعت و دولت رسددر پناه روح جان گردد جسد
هر کجا بینی برهنه و بی‌نوادان که او بگریختست از اوستا
تا چنان گردد که می‌خواهد دلشآن دل کور بد بی‌حاصلش
گر چنان گشتی که استا خواستیخویش را و خویش را آراستی
هر که از استا گریزد در جهاناو ز دولت می‌گریزد این بدان
پیشه‌ای آموختی در کسب تنچنگ اندر پیشهٔ دینی بزن
در جهان پوشیده گشتی و غنیچون برون آیی ازینجا چون کنی
پیشه‌ای آموز کاندر آخرتاندر آید دخل کسب مغفرت
آن جهان شهریست پر بازار و کسبتا نپنداری که کسب اینجاست حسب
حق تعالی گفت کین کسب جهانپیش آن کسبست لعب کودکان
همچو آن طفلی که بر طفلی تندشکل صحبت‌کن مساسی می‌کند
کودکان سازند در بازی دکانسود نبود جز که تعبیر زمان
شب شود در خانه آید گرسنهکودکان رفته بمانده یک تنه
این جهان بازی‌گهست و مرگ شبباز گردی کیسه خالی پر تعب
کسب دین عشقست و جذب اندرونقابلیت نور حق را ای حرون
کسب فانی خواهدت این نفس خسچند کسب خس کنی بگذار بس
نفس خس گر جویدت کسب شریفحیله و مکری بود آن را ردیف