بخش ۶۰ - تتمهٔ نصیحت رسول علیه السلام بیمار را
گفت پیغامبر مر آن بیمار راچون عیادت کرد یار زار را
که مگر نوعی دعایی کردهایاز جهالت زهربایی خوردهای
یاد آور چه دعا میگفتهایچون ز مکر نفس میآشفتهای
گفت یادم نیست الا همتیدار با من یادم آید ساعتی
از حضور نوربخش مصطفیپیش خاطر آمد او را آن دعا
تافت زان روزن که از دل تا دلستروشنی که فرق حق و باطلست
گفت اینک یادم آمد ای رسولآن دعا که گفتهام من بوالفضول
چون گرفتار گنه میآمدمغرقه دست اندر حشایش میزدم
از تو تهدید و وعیدی میرسیدمجرمان را از عذاب بس شدید
مضطرب میگشتم و چاره نبودبند محکم بود و قفل ناگشود
نی مقام صبر و نی راه گریزنی امید توبه نی جای ستیز
من چو هاروت و چو ماروت از حزنآه میکردم که ای خلاق من
از خطر هاروت و ماروت آشکارچاه بابل را بکردند اختیار
تا عذاب آخرت اینجا کشندگربزند و عاقل و ساحروشند
نیک کردند و بجای خویش بودسهلتر باشد ز آتش رنج دود
حد ندارد وصف رنج آن جهانسهل باشد رنج دنیا پیش آن
ای خنک آن کو جهادی میکندبر بدن زجری و دادی میکند
تا ز رنج آن جهانی وا رهدبر خود این رنج عبادت مینهد
من همیگفتم که یا رب آن عذابهم درین عالم بران بر من شتاب
تا در آن عالم فراغت باشدمدر چنین درخواست حلقه میزدم
این چنین رنجوریی پیدام شدجان من از رنج بی آرام شد
ماندهام از ذکر و از اوراد خودبیخبر گشتم ز خویش و نیک و بد
گر نمیدیدم کنون من روی توای خجسته وی مبارک بوی تو
میشدم از بند من یکبارگیکردیم شاهانه این غمخوارگی
گفت هی هی این دعا دیگر مکنبر مکن تو خویش را از بیخ و بن
تو چه طاقت داری ای مور نژندکه نهد بر تو چنان کوه بلند
گفت توبه کردم ای سلطان که مناز سر جلدی نلافم هیچ فن
این جهان تیه ست و تو موسی و مااز گنه در تیه مانده مبتلا
قوم موسی راه میپیمودهاندآخر اندر گام اول بودهاند
سالها ره میرویم و در اخیرهمچنان در منزل اول اسیر
گر دل موسی ز ما راضی بدیتیه را راه و کران پیدا شدی
ور بکل بیزار بودی او ز ماکی رسیدی خوانمان هیچ از سما
کی ز سنگی چشمهها جوشان شدیدر بیابانمان امان جان شدی
بل به جای خوان خود آتش آمدیاندرین منزل لهب بر ما زدی
چون دو دل شد موسی اندر کار ماگاه خصم ماست و گاهی یار ما
خشمش آتش میزند در رخت ماحلم او رد میکند تیر بلا
کی بود که حلم گردد خشم نیزنیست این نادر ز لطفت ای عزیز
مدح حاضر وحشتست از بهر ایننام موسی میبرم قاصد چنین
ورنه موسی کی روا دارد که منپیش تو یاد آورم از هیچ تن
عهد ما بشکست صد بار و هزارعهد تو چون کوه ثابت بر قرار
عهد ما کاه و به هر بادی زبونعهد تو کوه و ز صد کُه هم فزون
حق آن قوت که بر تلوین مارحمتی کن ای امیر لونها
خویش را دیدیم و رسوایی خویشامتحان ما مکن ای شاه بیش
تا فضیحتهای دیگر را نهانکرده باشی ای کریم مستعان
بیحدی تو در جمال و در کمالدر کژی ما بیحدیم و در ضلال
بی حدی خویش بگمار ای کریمبر کژی بی حد مشتی لئیم
هین که از تقطیع ما یک تار ماندمصر بودیم و یکی دیوار ماند
البقیه البقیه ای خدیوتا نگردد شاد کلی جان دیو
بهر ما نی بهر آن لطف نخستکه تو کردی گمرهان را باز جست
چون نمودی قدرتت بنمای رحمای نهاده رحمها در لحم و شحم
این دعا گر خشم افزاید تو راتو دعا تعلیم فرما مهترا
آنچنان کآدم بیفتاد از بهشترجعتش دادی که رست از دیو زشت
دیو کی بود کو ز آدم بگذردبر چنین نطعی ازو بازی بَرد
در حقیقت نفع آدم شد همهلعنت حاسد شده آن دمدمه
بازیی دید و دو صد بازی ندیدپس ستون خانهٔ خود را برید
آتشی زد شب بکشت دیگرانباد آتش را بکشت او بران
چشمبندی بود لعنت دیو راتا زیان خصم دید آن ریو را
خود زیان جان او شد ریو اوگویی آدم بود دیو دیو او
لعنت این باشد که کژبینش کندحاسد و خودبین و پر کینش کند
تا نداند که هر آنک کرد بدعاقبت باز آید و بر وی زند
جمله فرزینبندها بیند بعکسمات بر وی گردد و نقصان و وکس
زانک گر او هیچ بیند خویش رامهلک و ناسور بیند ریش را
درد خیزد زین چنین دیدن دروندرد او را از حجاب آرد برون
تا نگیرد مادران را درد زهطفل در زادن نیابد هیچ ره
این امانت در دل و دل حاملهستاین نصیحتها مثال قابلهست
قابله گوید که زن را درد نیستدرد باید درد کودک را رهیست
آنک او بیدرد باشد رهزنستزانک بیدردی انا الحق گفتنست
آن انا بی وقت گفتن لعنتستآن انا در وقت گفتن رحمتست
آن انا منصور رحمت شد یقینآن انا فرعون لعنت شد ببین
لاجرم هر مرغ بیهنگام راسر بریدن واجبست اعلام را
سر بریدن چیست کشتن نفس رادر جهاد و ترک گفتن تفس را
آنچنانک نیش کزدم بر کنیتا که یابد او ز کشتن ایمنی
بر کنی دندان پر زهری ز مارتا رهد مار از بلای سنگسار
هیچ نکشد نفس را جز ظل پیردامن آن نفسکش را سخت گیر
چون بگیری سخت آن توفیق هوستدر تو هر قوت که آید جذب اوست
ما رمیت اذ رمیت راست دانهر چه کارد جان بود از جان جان
دست گیرنده ویست و بردباردم بدم آن دم ازو اومید دار
نیست غم گر دیر بی او ماندهایدیرگیر و سختگیرش خواندهای
دیر گیرد سخت گیرد رحمتشیک دمت غایب ندارد حضرتش
ور تو خواهی شرح این وصل و ولااز سر اندیشه میخوان والضحی
ور تو گویی هم بدیها از ویستلیک آن نقصان فضل او کیست
آن بدی دادن کمال اوست هممن مثالی گویمت ای محتشم
کرد نقاشی دو گونه نقشهانقشهای صاف و نقشی بی صفا
نقش یوسف کرد و حور خوشسرشتنقش عفریتان و ابلیسان زشت
هر دو گونه نقش استادی اوستزشتی او نیست آن رادی اوست
زشت را در غایت زشتی کندجمله زشتیها به گردش بر تند
تا کمال دانشش پیدا شودمنکر استادیش رسوا شود
ور نداند زشت کردن ناقص استزین سبب خلاق گبر و مخلص است
پس ازین رو کفر و ایمان شاهدندبر خداوندیش و هر دو ساجدند
لیک مؤمن دان که طوعا ساجدستزانک جویای رضا و قاصدست
هست کرها گبر هم یزدانپرستلیک قصد او مرادی دیگرست
قلعهٔ سلطان عمارت میکندلیک دعوی امارت میکند
گشته یاغی تا که ملک او بودعاقبت خود قلعه سلطانی شود
مؤمن آن قلعه برای پادشاهمیکند معمور نه از بهر جاه
زشت گوید ای شه زشتآفرینقادری بر خوب و بر زشت مهین
خوب گوید ای شه حسن و بهاپاک گردانیدیم از عیبها