بخش ۵۳ - حکایت
خانهای نو ساخت روزی نو مریدپیر آمد خانهٔ او را بدید
گفت شیخ آن نو مرید خویش راامتحان کرد آن نکو اندیش را
روزن از بهر چه کردی ای رفیقگفت تا نور اندر آید زین طریق
گفت آن فرعست این باید نیازتا ازین ره بشنوی بانگ نماز
بایزید اندر سفر جستی بسیتا بیابد خضر وقت خود کسی
دید پیری با قدی همچون هلالدید در وی فر و گفتار رجال
دیده نابینا و دل چون آفتابهمچو پیلی دیده هندستان به خواب
چشم بسته خفته بیند صد طربچون گشاید آن نبیند ای عجب
بس عجب در خواب روشن میشوددل درون خواب روزن میشود
آنک بیدارست و بیند خواب خوشعارفست او خاک او در دیدهکش
پیش او بنشست و میپرسید حالیافتش درویش و هم صاحبعیال
گفت عزم تو کجا ای بایزیدرخت غربت را کجا خواهی کشید
گفت قصد کعبه دارم از پگهگفت هین با خود چه داری زاد ره
گفت دارم از درم نقره دویستنک ببسته سخت بر گوشهٔ ردیست
گفت طوفی کن بگردم هفت باروین نکوتر از طواف حج شمار
و آن درمها پیش من نه ای جواددان که حج کردی و حاصل شد مراد
عمره کردی عمر باقی یافتیصاف گشتی بر صفا بشتافتی
حق آن حقی که جانت دیده استکه مرا بر بیت خود بگزیده است
کعبه هرچندی که خانهٔ بر اوستخلقت من نیز خانهٔ سر اوست
تا بکرد آن خانه را در وی نرفتواندرین خانه به جز آن حی نرفت
چون مرا دیدی خدا را دیدهایگرد کعبهٔ صدق بر گردیدهای
خدمت من طاعت و حمد خداستتا نپنداری که حق از من جداست
چشم نیکو باز کن در من نگرتا ببینی نور حق اندر بشر
بایزید آن نکتهها را هوش داشتهمچو زرین حلقهاش در گوش داشت
آمد از وی بایزید اندر مزیدمنتهی در منتها آخر رسید