گنج

بخش ۵۴ - دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۸۳ بیت
چون پیمبر دید آن بیمار راخوش نوازش کرد یار غار را
زنده شد او چون پیمبر را بدیدگوییا آن دم مر او را آفرید
گفت بیماری مرا این بخت دادکآمد این سلطان بر من بامداد
تا مرا صحت رسید و عافیتاز قدوم این شه بی حاشیت
ای خجسته رنج و بیماری و تبای مبارک درد و بیداری شب
نک مرا در پیری از لطف و کرمحق چنین رنجوریی داد و سقم
درد پشتم داد هم تا من ز خواببر جهم هر نیمشب لا بد شتاب
تا نخسپم جمله شب چون گاومیشدردها بخشید حق از لطف خویش
زین شکست آن رحم شاهان جوش کرددوزخ از تهدید من خاموش کرد
رنج گنج آمد که رحمتها دروستمغز تازه شد چو بخراشید پوست
ای برادر موضع تاریک و سردصبر کردن بر غم و سستی و درد
چشمهٔ حیوان و جام مستی استکان بلندیها همه در پستی است
آن بهاران مضمرست اندر خزاندر بهارست آن خزان مگریز از آن
همره غم باش و با وحشت بسازمی‌طلب در مرگ خود عمر دراز
آنچ گوید نفس تو کاینجا بدستمشنوش چون کار او ضد آمدست
تو خلافش کن که از پیغامبراناین چنین آمد وصیت در جهان
مشورت در کارها واجب شودتا پشیمانی در آخر کم بود
حیله‌ها کردند بسیار انبیاتا که گردان شد برین سنگ آسیا
نفس می‌خواهد که تا ویران کندخلق را گمراه و سرگردان کند
گفت امت مشورت با کی کنیمانبیا گفتند با عقل امیم
گفت گر کودک در آید یا زنیکو ندارد عقل و رای روشنی
گفت با او مشورت کن وانچ گفتتو خلاف آن کن و در راه افت
نفس خود را زن شناس از زن بترزانک زن جزویست نفست کل شر
مشورت با نفس خود گر می‌کنیهرچه گوید کن خلاف آن دنی
گر نماز و روزه می‌فرمایدتنفس مکارست مکری زایدت
مشورت با نفس خویش اندر فعالهرچه گوید عکس آن باشد کمال
برنیایی با وی و استیز اورو بر یاری بگیر آمیز او
عقل قوت گیرد از عقل دگرنیشکر کامل شود از نیشکر
من ز مکر نفس دیدم چیزهاکو برد از سحر خود تمییزها
وعده‌ها بدهد تو را تازه به دستکه هزاران بار آنها را شکست
عمر اگر صد سال خود مهلت دهداوت هر روزی بهانهٔ نو نهد
گرم گوید وعده‌های سرد راجادوی مردی ببندد مرد را
ای ضیاء الحق حسام الدین بیاکه نروید بی تو از شوره گیا
از فلک آویخته شد پرده‌ایاز پی نفرین دل آزرده‌ای
این قضا را هم قضا داند علیجعقل خلقان در قضا گیجست گیج
اژدها گشتست آن مار سیاهآنک کرمی بود افتاده به راه
اژدها و مار اندر دست توشد عصا ای جان موسی مست تو
حکم خذها لا تخف دادت خداتا به دستت اژدها گردد عصا
هین ید بیضا نما ای پادشاهصبح نو بگشا ز شبهای سیاه
دوزخی افروخت بر وی دم فسونای دم تو از دم دریا فزون
بحر مکارست بنموده کفیدوزخست از مکر بنموده تفی
زان نماید مختصر در چشم توتا زبون بینیش جنبد خشم تو
همچنانک لشکر انبوه بودمر پیمبر را به چشم اندک نمود
تا بریشان زد پیمبر بی خطرور فزون دیدی از آن کردی حذر
آن عنایت بود و اهل آن بدیاحمدا ورنه تو بد دل می‌شدی
کم نمود او را و اصحاب وراآن جهاد ظاهر و باطن خدا
تا میسر کرد یسری را بروتا ز عسری او بگردانید رو
کم نمودن مر ورا پیروز بودکه حقش یار و طریق‌آموز بود
آنک حق پشتش نباشد از ظفروای اگر گربه‌ش نماید شیر نر
وای اگر صد را یکی بیند ز دورتا به چالش اندر آید از غرور
زان نماید ذوالفقاری حربه‌ایزان نماید شیر نر چون گربه‌ای
تا دلیر اندر فتد احمق به جنگواندر آردشان بدین حیلت به چنگ
تا به پای خویش باشند آمدهآن فلیوان جانب آتشکده
کاه برگی می‌نماید تا تو زودپف کنی کو را برانی از وجود
هین که آن که کوهها بر کنده استزو جهان گریان و او در خنده است
می‌نماید تا بکعب این آب جوصد چو عاج ابن عنق شد غرق او
می‌نماید موج خونش تل مشکمی‌نماید قعر دریا خاک خشک
خشک دید آن بحر را فرعون کورتا درو راند از سر مردی و زور
چون در آید در تک دریا بوددیدهٔ فرعون کی بینا بود
دیده بینا از لقای حق شودحق کجا همراز هر احمق شود
قند بیند خود شود زهر قتولراه بیند خود بود آن بانگ غول
ای فلک در فتنهٔ آخر زمانتیز می‌گردی بده آخر زمان
خنجر تیزی تو اندر قصد مانیش زهرآلوده‌ای در فصد ما
ای فلک از رحم حق آموز رحمبر دل موران مزن چون مار زخم
حق آنک چرخهٔ چرخ تو راکرد گردان بر فراز این سرا
که دگرگون گردی و رحمت کنیپیش از آن که بیخ ما را بر کنی
حق آنک دایگی کردی نخستتا نهال ما ز آب و خاک رست
حق آن شه که تو را صاف آفریدکرد چندان مشعله در تو پدید
آنچنان معمور و باقی داشتتتا که دهری از ازل پنداشتت
شکر دانستیم آغاز تو راانبیا گفتند آن راز تو را
آدمی داند که خانه حادثستعنکبوتی نه که در وی عابثست
پشه کی داند که این باغ از کی‌ستکو بهاران زاد و مرگش در دی‌ست
کرم کاندر چوب زاید سست‌حالکی بداند چوب را وقت نهال
ور بداند کرم از ماهیتشعقل باشد کرم باشد صورتش
عقل خود را می‌نماید رنگهاچون پری دورست از آن فرسنگها
از ملک بالاست چه جای پریتو مگس‌پری بپستی می‌پری
گرچه عقلت سوی بالا می‌پردمرغ تقلیدت بپستی می‌چرد
علم تقلیدی وبال جان ماستعاریه‌ست و ما نشسته کان ماست
زین خرد جاهل همی باید شدندست در دیوانگی باید زدن
هرچه بینی سود خود زان می‌گریززهر نوش و آب حیوان را بریز
هر که بستاید تو را دشنام دهسود و سرمایه به مفلس وام ده
ایمنی بگذار و جای خوف باشبگذر از ناموس و رسوا باش و فاش
آزمودم عقل دور اندیش رابعد ازین دیوانه سازم خویش را