بخش ۴۷ - تتمهٔ اعتماد آن مغرور بر تملق خرس
شخص خفت و خرس میراندش مگسوز ستیز آمد مگس زو باز پس
چند بارش راند از روی جوانآن مگس زو باز میآمد دوان
خشمگین شد با مگس خرس و برفتبر گرفت از کوه سنگی سخت زفت
سنگ آورد و مگس را دید بازبر رخ خفته گرفته جای و ساز
بر گرفت آن آسیا سنگ و بزدبر مگس تا آن مگس وا پس خزد
سنگ روی خفته را خشخاش کرداین مثل بر جمله عالم فاش کرد
مهر ابله مهر خرس آمد یقینکین او مهرست و مهر اوست کین
عهد او سستست و ویران و ضعیفگفت او زفت و وفای او نحیف
گر خورد سوگند هم باور مکنبشکند سوگند مرد کژسخن
چونک بیسوگند گفتش بد دروغتو میفت از مکر و سوگندش به دوغ
نفس او میرست و عقل او اسیرصد هزاران مصحفش خود خورده گیر
چونک بی سوگند پیمان بشکندگر خورد سوگند هم آن بشکند
زانک نفس آشفتهتر گردد از آنکه کنی بندش به سوگند گران
چون اسیری بند بر حاکم نهدحاکم آن را بر درد بیرون جهد
بر سرش کوبد ز خشم آن بند رامیزند بر روی او سوگند را
تو ز اوفوا بالعقودش دست شواحفظوا ایمانکم با او مگو
وانک حق را ساخت در پیمان سندتن کند چون تار و گرد او تند