بخش ۱۴ - خاریدن روستایی در تاریکی شیر را به ظن آنک گاو اوست
روستایی گاو در آخر ببستشیر گاوش خورد و بر جایش نشست
روستایی شد در آخر سوی گاوگاو را میجست شب آن کنجکاو
دست میمالید بر اعضای شیرپشت و پهلو گاه بالا گاه زیر
گفت شیر ار روشنی افزون شدیزهرهاش بدریدی و دل خون شدی
این چنین گستاخ زان میخاردمکو درین شب گاو میپنداردم
حق همیگوید که ای مغرور کورنه ز نامم پاره پاره گشت طور
که لو انزلنا کتابا للجبللانصدع ثم انقطع ثم ارتحل
از من ار کوه احد واقف بدیپاره گشتیّ و دلش پرخون شدی
از پدر وز مادر این بشنیدهایلاجرم غافل درین پیچیدهای
گر تو بیتقلید ازین واقف شویبی نشان از لطف چون هاتف شوی
بشنو این قصه پی تهدید راتا بدانی آفت تقلید را