گنج

بخش ۱۵ - فروختن صوفیان بهیمهٔ مسافر را جهت سماع

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۷۱ بیت
صوفیی در خانقاه از ره رسیدمرکب خود برد و در آخُر کشید
آبکش داد و علف از دست خویشنه چنان صوفی که ما گفتیم پیش
احتیاطش کرد از سهو و خباطچون قضا آید چه سودست احتیاط
صوفیان تقصیر بودند و فقیرکاد فقراً ان یکن کفراً یبیر
ای توانگر که تو سیری هین مخندبر کژی آن فقیر دردمند
از سر تقصیر آن صوفی رمهخرفروشی در گرفتند آن همه
کز ضرورت هست مرداری مباحبس فسادی کز ضرورت شد صلاح
هم در آن دم آن خرک بفروختندلوت آوردند و شمع افروختند
ولوله افتاد اندر خانقهکامشبان لوت و سماعست و وله
چند ازین صبر و ازین سه روزه چندچند ازین زنبیل و این دریوزه چند
ما هم از خلقیم و جان داریم مادولت امشب میهمان داریم ما
تخم باطل را از آن می‌کاشتندکانک آن جان نیست جان پنداشتند
وان مسافر نیز از راه درازخسته بود و دید آن اقبال و ناز
صوفیانش یک به یک بنواختندنرد خدمتهای خوش می‌باختند
گفت چون می‌دید میلانش به ویگر طرب امشب نخواهم کرد کی
لوت خوردند و سماع آغاز کردخانقه تا سقف شد پر دود و گرد
دود مطبخ گرد آن پا کوفتنز اشتیاق و وجد جان آشوفتن
گاه دست‌افشان قدم می‌کوفتندگه به سجده صفه را می‌روفتند
دیر یابد صوفی آز از روزگارزان سبب صوفی بود بسیارخوار
جز مگر آن صوفیی کز نور حقسیر خورد او فارغست از ننگ دق
از هزاران اندکی زین صوفیندباقیان در دولت او می‌زیند
چون سماع آمد ز اول تا کرانمطرب آغازید یک ضرب گران
خر برفت و خر برفت آغاز کردزین حرارت جمله را انباز کرد
زین حرارت پای‌کوبان تا سحرکف‌زنان خر رفت و خر رفت ای پسر
از ره تقلید آن صوفی همینخر برفت آغاز کرد اندر حنین
چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماعروز گشت و جمله گفتند الوداع
خانقه خالی شد و صوفی بماندگرد از رخت آن مسافر می‌فشاند
رخت از حجره برون آورد اوتا به خر بر بندد آن همراه‌جو
تا رسد در همرهان او می‌شتافترفت در آخُر خر خود را نیافت
گفت آن خادم به آبش برده استزانک خر دوش آب کمتر خورده است
خادم آمد گفت صوفی خر کجاستگفت خادم ریش بین، جنگی بخاست
گفت من خر را به تو بسپرده‌اممن تو را بر خر موکل کرده‌ام
از تو خواهم آنچ من دادم به توباز ده آنچ فرستادم به تو
بحث با توجیه کن حجت میارآنچ من بسپردمت وا پس سپار
گفت پیغمبر که دستت هر چه بردبایدش در عاقبت وا پس سپرد
ور نه‌ای از سرکشی راضی بدیننک من و تو خانهٔ قاضی دین
گفت من مغلوب بودم صوفیانحمله آوردند و بودم بیم جان
تو جگربندی میان گربگاناندر اندازی و جویی زان نشان
در میان صد گرسنه گرده‌ایپیش صد سگ گربهٔ پژمرده‌ای
گفت گیرم کز تو ظلما بستدندقاصد خون من مسکین شدند
تو نیایی و نگویی مر مراکه خرت را می‌برند ای بی‌نوا
تا خر از هر که بود من وا خرمورنه توزیعی کنند ایشان زرم
صد تدارک بود چون حاضر بدنداین زمان هر یک به اقلیمی شدند
من که را گیرم که را قاضی برماین قضا خود از تو آمد بر سرم
چون نیایی و نگویی ای غریبپیش آمد این چنین ظلمی مهیب
گفت والله آمدم من بارهاتا ترا واقف کنم زین کارها
تو همی‌گفتی که خر رفت ای پسراز همه گویندگان با ذوق‌تر
باز می‌گشتم که او خود واقفستزین قضا راضیست مردی عارفست
گفت آن را جمله می‌گفتند خوشمر مرا هم ذوق آمد گفتنش
مر مرا تقلیدشان بر باد دادکه دو صد لعنت بر آن تقلید باد
خاصه تقلید چنین بی‌حاصلانخشم ابراهیم با بر آفلان
عکس ذوق آن جماعت می‌زدیوین دلم زان عکس ذوقی می‌شدی
عکس چندان باید از یاران خوشکه شوی از بحر بی‌عکس آب‌کش
عکس کاول زد تو آن تقلید دانچون پیاپی شد شود تحقیق آن
تا نشد تحقیق از یاران مبراز صدف مگسل نگشت آن قطره در
صاف خواهی چشم و عقل و سمع رابر دران تو پرده‌های طمع را
زانک آن تقلید صوفی از طمععقل او بر بست از نور و لمع
طمع لوت و طمع آن ذوق و سماعمانع آمد عقل او را ز اطلاع
گر طمع در آینه بر خاستیدر نفاق آن آینه چون ماستی
گر ترازو را طمع بودی به مالراست کی گفتی ترازو وصف حال
هر نبیی گفت با قوم از صفامن نخواهم مزد پیغام از شما
من دلیلم حق شما را مشتریداد حق دلالیم هر دو سری
چیست مزد کار من دیدار یارگرچه خود بوبکر بخشد چل هزار
چل هزار او نباشد مزد منکی بود شِبهِ شَبَه دُر عَدَن
یک حکایت گویمت بشنو بهوشتا بدانی که طمع شد بند گوش
هر که را باشد طمع الکن شودبا طمع کی چشم و دل روشن شود
پیش چشم او خیال جاه و زرهمچنان باشد که موی اندر بصر
جز مگر مستی که از حق پُر بودگرچه بدهی گنجها او حُر بود
هر که از دیدار برخوردار شداین جهان در چشم او مردار شد
لیک آن صوفی ز مستی دور بودلاجرم در حرص او شبکور بود
صد حکایت بشنود مدهوش حرصدر نیاید نکته‌ای در گوش حرص