گنج

بخش ۱۳ - تمامی قصهٔ زنده شدن استخوانها به دعای عیسی علیه السلام

خواند عیسی نام حق بر استخواناز برای التماس آن جوان
حکم یزدان از پی آن خام مردصورت آن استخوان را زنده کرد
از میان بر جست یک شیر سیاهپنجه‌ای زد کرد نقشش را تباه
کله‌اش بر کند مغزش ریخت زودمغز جوزی کاندرو مغزی نبود
گر ورا مغزی بدی اشکستنشخود نبودی نقص الا بر تنش
گفت عیسی چون شتابش کوفتیگفت زان رو که تو زو آشوفتی
گفت عیسی چون نخوردی خون مردگفت در قسمت نبودم رزق خورد
ای بسا کس همچو آن شیر ژیانصید خود ناخورده رفته از جهان
قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوهوجه نه و کرده تحصیل وجوه
ای میسر کرده بر ما در جهانسخره و بیگار ما را وا رهان
طعمه بنموده بما وان بوده شستآنچنان بنما بما آن را که هست
گفت آن شیر ای مسیحا این شکاربود خالص از برای اعتبار
گر مرا روزی بدی اندر جهانخود چه کارستی مرا با مردگان
این سزای آنک یابد آب صافهمچو خر در جو بمیزد از گزاف
گر بداند قیمت آن جوی خراو به جای پا نهد در جوی سر
او بیابد آنچنان پیغامبریمیر آبی زندگانی‌پروری
چون نمیرد پیش او کز امر کنای امیر آب ما را زنده کن
هین سگ نفس ترا زنده مخواهکو عدو جان تست از دیرگاه
خاک بر سر استخوانی را که آنمانع این سگ بود از صید جان
سگ نه‌ای بر استخوان چون عاشقیدیوچه‌وار از چه بر خون عاشقی
آن چه چشمست آن که بیناییش نیستز امتحانها جز که رسواییش نیست
سهو باشد ظنها را گاه گاهاین چه ظنست این که کور آمد ز راه
دیده آ بر دیگران نوحه‌گریمدتی بنشین و بر خود می‌گری
ز ابر گریان شاخ سبز و تر شودزانک شمع از گریه روشن‌تر شود
هر کجا نوحه کنند آنجا نشینزانک تو اولیتری اندر حنین
زانک ایشان در فراق فانی‌اندغافل از لعل بقای کانی‌اند
زانک بر دل نقش تقلیدست بندرو به آب چشم بندش را برند
زانک تقلید آفت هر نیکویستکَه بود تقلید اگر کوه قویست
گر ضریری لمترست و تیز خشمگوشت‌پاره‌ش دان چو او را نیست چشم
گر سخن گوید ز مو باریکترآن سرش را زان سخن نبود خبر
مستیی دارد ز گفت خود ولیکاز بَرِ وی تا به مَی راهیست نیک
همچو جویست او نه او آبی خوردآب ازو بر آب‌خوران بگذرد
آب در جو زان نمی‌گیرد قرارزانک آن جو نیست تشنه و آب‌خوار
همچو نایی نالهٔ زاری کندلیک بیگار خریداری کند
نوحه‌گر باشد مقلد در حدیثجز طمع نبود مراد آن خبیث
نوحه‌گر گوید حدیث سوزناکلیک کو سوز دل و دامان چاک
از محقق تا مقلد فرقهاستکین چو داوودست و آن دیگر صداست
منبع گفتار این سوزی بودوان مقلد کهنه‌آموزی بود
هین مشو غره بدان گفت حزینبار بر گاوست و بر گردون حنین
هم مقلد نیست محروم از ثوابنوحه‌گر را مزد باشد در حساب
کافر و مؤمن خدا گویند لیکدرمیان هر دو فرقی هست نیک
آن گدا گوید خدا از بهر نانمتقی گوید خدا از عین جان
گر بدانستی گدا از گفت خویشپیش چشم او نه کم ماندی نه بیش
سالها گوید خدا آن نان‌خواههمچو خر مصحف کشد از بهر کاه
گر به دل در تافتی گفت لبشذره ذره گشته بودی قالبش
نام دیوی ره برد در ساحریتو به نام حق پشیزی می‌بری