گنج

بخش ۱۱۰ - جستن آن درخت کی هر که میوهٔ آن درخت خورد نمیرد

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۸ بیت
گفت دانایی برای داستانکه درختی هست در هندوستان
هر کسی کز میوهٔ او خورد و بُردنی شود او پیر نی هرگز بمرد
پادشاهی این شنید از صادقیبر درخت و میوه‌اش شد عاشقی
قاصدی دانا ز دیوان ادبسوی هندوستان روان کرد از طلب
سالها می‌گشت آن قاصد ازوگرد هندوستان برای جست و جو
شهر شهر از بهر این مطلوب گشتنی جزیره ماند و نی کوه و نی دشت
هر که را پرسید کردش ریش‌خندکین کی جوید جز مگر مجنونِ بَند
بس کسان صفعش زدند اندر مزاحبس کسان گفتند ای صاحب‌فلاح
جست و جوی چون تو زیرک سینه‌صافکی تهی باشد کجا باشد گزاف
وین مراعاتش یکی صفع دگروین ز صفع آشکارا سخت‌تر
می‌ستودندش به تسخر کای بزرگدر فلان اقلیمِ بس هول و سترگ
در فلان بیشه درختی هست سبزبس بلند و پهن و هر شاخیش گبز
قاصد شه بسته در جستن کمرمی‌شنید از هر کسی نوعی خبر
بس سیاحت کرد آنجا سالهامی‌فرستادش شهنشه مالها
چون بسی دید اندر آن غربت تعبعاجز آمد آخر الامر از طلب
هیچ از مقصود اثر پیدا نشدزان غرض غیر خبر پیدا نشد
رشتهٔ اومید او بگسسته شدجستهٔ او عاقبت ناجسته شد
کرد عزم بازگشتن سوی شاهاشک می‌بارید و می‌بُرید راه