بخش ۷۰ - پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید
چونک نزد چاه آمد شیر دیدکز ره آن خرگوش ماند و پا کشید
گفت پا واپس کشیدی تو چراپای را واپس مکش پیش اندر آ
گفت کو پایم که دست و پای رفتجان من لرزید و دل از جای رفت
رنگ رویم را نمیبینی چو زرز اندرونْ خود میدهد رنگم خبر
حق چو سیما را مُعرِّف خواندهستچشم عارف سوی سیما ماندهست
رنگ و بو غمّاز آمد چون جرساز فرس آگه کند بانگ فرس
بانگ هر چیزی رساند زو خبرتا بدانی بانگ خر از بانگ دَر
گفت پیغامبر به تمییز کسانمَرءُ مَخفیٌّ لَدَی طَیِّ اللِّسان
رنگ رو از حال دل دارد نشانرحمتم کن مِهر من در دل نشان
رنگ روی سرخ دارد بانگ شکربانگ روی زرد دارد صبر و نُکر
در من آمد آنک دست و پا بَردرنگ رو و قوّت و سیما بَرد
آنک در هر چه در آید بشکندهر درخت از بیخ و بن او بَر کَند
در من آمد آنک از وی گشت ماتآدمی و جانور جامد نبات
این خود اجزا اند کُلّیّات ازوزرد کرده رنگ و فاسد کرده بو
تا جهان گَه صابرست و گَه شَکوربوستان گَه حُلّه پوشد گاه عور
آفتابی کو بر آید نارگونساعتی دیگر شود او سرنگون
اخترانِ تافته بر چار طاقلحظه لحظه مبتلای احتراق
ماه کو افزود ز اختر در جمالشد ز رنج دِقّ او همچون خیال
این زمین با سکونِ با ادباندر آرد زلزلهش در لرز تب
ای بسا کُه زین بلای مُردریگگشته است اندر جهان او خرد و ریگ
این هوا با روح آمد مُقترِنچون قضا آید وبا گشت و عَفِن
آب خوش کو روح را همشیره شددر غدیری زرد و تلخ و تیره شد
آتشی کو باد دارد در بُروتهم یکی بادی برو خوانَد یموت
حال دریا ز اضطراب و جوش اوفهم کن تبدیلهای هوش او
چرخ سرگردان که اندر جُست و جوستحال او چون حال فرزندان اوست
گه حَضیض و گه میانه گاه اوجاندرو از سعد و نحسی فوج فوج
از خودْ ای جزوی ز کُلها مُختلِطفهم میکن حالت هر مُنبَسط
چونک کلّیّات را رنجست و دردجزو ایشان چون نباشد رویزرد
خاصه جزوی کو ز اضدادست جمعز آب و خاک و آتش و بادست جمع
این عجب نبود که میش از گرگ جَستاین عجب کین میش دل در گرگ بَست
زندگانی آشتیّ ضدّهاستمرگ آنک اندر میانش جنگ خاست
لطفِ حق این شیر را و گور رااُلْف دادست این دو ضدِّ دور را
چون جهان رنجور و زندانی بودچه عجب رنجور اگر فانی بود
خواند بر شیر او ازین رو پندهاگفت من پس ماندهام زین بندها