گنج

بخش ۶۹ - قصهٔ آدم علیه‌السلام و بستن قضا نظر او را از مراعات صریح نهی و ترک تاویل

بوالبشر کو علَّم الاَسْما بگَستصد هزاران علمش اندر هر رگَست
اسم هر چیزی چنان کان چیز هستتا به پایان جانِ او را داد دست
هر لقب کو داد آن مُبدَل نشدآنک چُستش خواند او کاهل نشد
هر که اوّل مؤمن است اوّل بدیدهر که آخر کافر او را شد پدید
اسمِ هر چیزی تو از دانا شنوسِرِّ رمز علَّمَ الاَسْما شنو
اسم هر چیزی بر ما ظاهرشاسم هر چیزی بر خالق سِرش
نزد موسی نام چوبش بُد عصانزدِ خالق بود نامش اژدها
بُد عُمر را نام اینجا بت‌پرستلیک مؤمن بود نامش در اَلَست
آنک بُد نزدیک ما نامش منیپیش حق این نقش بُد که با منی
صورتی بود این منی اندر عدمپیش حق موجود نه بیش و نه کم
حاصل آن آمد حقیقت نام ماپیشِ حضرت کان بود انجام ما
مرد را بر عاقبت نامی نهدنی بر آن کو عاریت نامی نهد
چشم آدم چون به نور پاک دیدجان و سرّ نام‌ها گشتش پدید
چون مَلَک انوار حق از وی بتافتدر سجود افتاد و در خدمت شتافت
مدح این آدم که نامش می‌بَرمقاصرم گر تا قیامت بشمرم
این همه دانِست و چون آمد قضادانِش یک نهی شد بر وی خطا
کای عجب نهی از پی تحریم بودیا به تأویلی بُد و توهیم بود
در دلش تأویل چون ترجیح یافتطبع در حیرت سوی گندم شتافت
باغبان را خار چون در پای رفتدزد فرصت یافت کالا برد تَفت
چون ز حیرت رَست‌ باز آمد به راهدید بُرده دزد رخت از کارگاه
رَبَّنَا اِنَّا ظَلَمْنَا گفت و آهیعنی آمد ظلمت و گُم گشت راه
پس قضا ابری بوَد خورشیدپوششیر و اژدرها شود زو همچو موش
من اگر دامی نبینم گاهِ حُکممن نه تنها جاهلم در راه حُکم
ای خنُک آن کو نکوکاری گرفتزور را بگذاشت او‌، زاری گرفت
گر قضا پوشد سیه همچون شبتهم قضا دستت بگیرد عاقبت
گر قضا صد بار قصدِ جان کندهم قضا جانت دهد درمان کند
این قضا صد بار اگر راهت زندبر فراز چرخ‌ْ خرگاهت زند
از کرم دان این که می‌تَرساندتتا به مُلک ایمنی بنشاندت
این سخن پایان ندارد گشت دیرگوش کن تو قصهٔ خرگوش و شیر