گنج

بخش ۶۸ - جواب گفتن هدهد طعنهٔ زاغ را

گفت ای شه بر من عور گدایقول دشمن مشنو از بهر خدای
گر به بطلانست دعوی کردنممن نهادم سر ببُر این گردنم
زاغ کو حکمِ قضا را منکرستگر هزاران عقل دارد کافرست
در تو تا کافی بود از کافرانجای گَند و شهوتی چون کافِ ران
من ببینم دام را اندر هواگر نپوشد چشم عقلم را قضا
چون قضا آید شود دانش بخوابمه سیه گردد بگیرد آفتاب
از قضا این تعبیه کی نادِرستاز قضا دان کو قضا را مُنکرست