بخش ۱۶۲ - رجوع به حکایت زید
زید را اکنون نیابی کو گریختجست از صفّ نعال و نعل ریخت
تو که باشی زید هم خود را نیافتهمچو اختر که برو خورشید تافت
نه ازو نقشی بیابی نه نشاننه کهی یابی به راه کهکشان
شد حواس و نطقِ باپایان مامحو نور دانش سلطان ما
حسها و عقلهاشان در درونموج در موج لدینا محضرون
چون بیاید صبح وقت بار شدانجم پنهان شده بر کار شد
بیهشان را وادهد حق هوشهاحلقه حلقه، حلقهها در گوشها
پایکوبان دستافشان در ثناناز نازان ربَّنا اَحیَیتَنا
آن جُلود و آن عِظامِ ریختهفارسان گشته غبار انگیخته
حمله آرند از عدم سوی وجوددر قیامت هم شکور و هم کنود
سر چه میپیچی کنی نادیدهایدر عدم ز اول نه سر پیچیدهای
در عدم افشرده بودی پای خویشکه مرا کی برکند از جای خویش
مینبینی صُنع ربّانیت راکه کشید او موی پیشانیت را
تا کشیدت اندرین انواع حالکه نبودت در گمان و در خیال
آن عدم او را هماره بنده استکار کن دیوا سلیمان زنده است
دیو میسازد جفان کالجوابزهره نه تا دفع گوید یا جواب
خویش را بین چون همیلرزی ز بیممر عدم را نیز لرزان دان مقیم
ور تو دست اندر مناصب میزنیهم ز ترس است آن که جانی میکنی
هرچه جز عشق خدای احسنستگر شکرخواریست آن جان کندنست
چیست جان کندن سوی مرگ آمدندست در آب حیاتی نازدن
خلق را دو دیده در خاک و مماتصد گمان دارند در آب حیات
جهد کن تا صد گمان گردد نودشب برو ور تو بخسپی شب رود
در شب تاریک جوی آن روز راپیش کن آن عقل ظلمتسوز را
در شب بدرنگ بس نیکی بودآب حیوان جفت تاریکی بود
سر ز خفتن کی توان برداشتنبا چنین صد تخم غفلت کاشتن
خوابْمرده لقمه مرده یار شدخواجه خفت و دزد شب بر کار شد
تو نمیدانی که خصمانت کیندناریان خصمِ وجود خاکیند
نار خصم آب و فرزندان اوستهمچنانک آب خصم جان اوست
آب آتش را کشد زیرا که اوخصم فرزندان آبست و عدو
بعد از آن این نار نار شهوتستکاندرو اصل گناه و زلتست
نار بیرونی به آبی بفسردنار شهوت تا به دوزخ میبرد
نار شهوت مینیارامد به آبزانک دارد طبع دوزخ در عذاب
نار شهوت را چه چاره نور دیننورکم اطفاء نار الکافرین
چه کشد این نار را نور خدانور ابراهیم را ساز اوستا
تا ز نار نفس چون نمرود تووا رهد این جسم همچون عود تو
شهوت ناری به راندن کم نشداو بماندن کم شود بی هیچ بد
تا که هیزم مینهی بر آتشیکی بمیرد آتش از هیزمکِشی
چونک هیزم باز گیری نار مردزانک تقوی آب سوی نار برد
کی سیه گردد ز آتش روی خوبکو نهد گلگونه از تقوی القلوب