بخش ۱۶۳ - آتش افتادن در شهر به ایام عمر رضی الله عنه
آتشی افتاد در عهد عمرهمچو چوب خشک میخورد او حجر
در فتاد اندر بنا و خانههاتا زد اندر پر مرغ و لانهها
نیم شهر از شعلهها آتش گرفتآب میترسید از آن و میشکفت
مشکهای آب و سرکه میزدندبر سر آتش کسان هوشمند
آتش از استیزه افزون میشدیمیرسید او را مدد از بی حدی
خلق آمد جانب عمر شتابکآتش ما مینمیرد هیچ از آب
گفت آن آتش ز آیات خداستشعلهای از آتش بخل شماست
آب و سرکه چیست نان قسمت کنیدبخل بگذارید اگر آل منید
خلق گفتندش که در بگشودهایمما سخی و اهل فتوت بودهایم
گفت نان در رسم و عادت دادهایددست از بهر خدا نگشادهاید
بهر فخر و بهر بوش و بهر نازنه از برای ترس و تقوی و نیاز
مال تخمست و به هر شوره منهتیغ را در دست هر رهزن مده
اهل دین را باز دان از اهل کینهمنشین حق بجو با او نشین
هر کسی بر قوم خود ایثار کردکاغَه پندارد که او خود کار کرد