بخش ۱۶۱ - گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم مر زید را کی این سر را فاشتر ازین مگو و متابعت نگهدار
گفت پیغامبر که اصحابی نجومرهروان را شمع و شیطان را رجوم
هر کسی را گر بدی آن چشم و زورکو گرفتی ز آفتابِ چرخْ نور
کی ستاره حاجتستی ای ذلیلکه بدی بر نور خورشید او دلیل
ماه میگوید به خاک و ابر و فیمن بشر بودم ولی یوحی الی
چون شما تاریک بودم در نهادوحی خورشیدم چنین نوری بداد
ظلمتی دارم به نسبت با شموسنور دارم بهر ظلمات نفوس
زان ضعیفم تا تو تابی آوریکه نه مرد آفتاب انوری
همچو شهد و سرکه در هم بافتمتا سوی رنج جگر ره یافتم
چون ز علت وا رهیدی ای رهینسرکه را بگذار و میخور انگبین
تخت دل معمور شد پاک از هوابین که الرحمن علی العرش استوی
حکم بر دل بعد ازین بی واسطهحق کند چون یافت دل این رابطه
این سخن پایان ندارد زید کوتا دهم پندش که رسوایی مجو