گنج

شمارهٔ ۸۹

بر اوست رحم که درمانده دل افتاده استکدام عقده چو این عقده مشکل افتاده است
دمی بوصل تو چرخم چو آن غریق رساندکه مرده است وز دریا بساحل افتاده است
دلم ز کوی بتان کی رهد که هر قدمی استبخاک دامی و صیاد غافل افتاده است
جز اشگ ما که بخود عمری از غمت نالیدکدام قطره بدریا مقابل افتاده است
براه کوی تو آن رهروم که چون شده خاکبسعی باد گذراش بمنزل افتاده است
ز پایمال حوادث چه شکوه مجنونراکه گشته گرد و بدنبال محمل افتاده است
ز برق نیست غمم مزرع مرا مشتاقز تاب تشنگی آتش به حاصل افتاده است