شمارهٔ ۹۰
گر بعاشق سر عتابش نیستهرچه گویم چرا جوابش نیست
گر نه کارم بهجر خویش گذاشتبهر قتلم چرا شتابش نیست
کوی عشقست چون گذرگه سیلکه بجز خانه خرابش نیست
چون زنم دیده برهم آینهوارچشم حیران عشق خوابش نیست
زاری از عشق بس دلا کاتشرحم بر گریه کبابش نیست
کشتئی را که داد تن بشکستبیمی از بحر و انقلابش نیست
منم آن رهروی که عشق افکندتشنه دروادئی که آبش نیست
گفتمش چاره کن غم مشتاقکه ز هجرت توان و تابش نیست
گفت سیمابوار جز مردنچاره بهر اضطرابش نیست
گفتمش غیر از این علاج دگربهر سوز دل کبابش نیست
بر لب انگشت زد مرا یعنیکه خموش این سخن جوابش نیست