شمارهٔ ۸۶
به ناله صبحدمم بلبل خوشالحان گفتکه از جفای گل آن میکشم که نتوان گفت
به گوش جان دلم این نکته دوش پنهان گفتغمیست عشق که نتوان نهفت و نتوان گفت
جگرخراش از آن شد صفیر مرغ اسیرکه هرچه گفت ز محرومی گلستان گفت
حدیث پیک صبا کرد بازم آشفتهکه گفت قصه زلف تو و پریشان گفت
کسی که سر زد از او راز عشق فرقی نیستگر آشکار نگفت این حدیث و پنهان گفت
ز دوری چمن آن بلبلم که تا جان دادبه ناله قصه دور و دراز هجران گفت
مزن ز حوصله گو لاف خستگی در عشقکه درد خود به طبیب از برای درمان گفت
نکرده خدمت استاد کس نشد استادنخستم این سخن استاد در دبستان گفت
چنان برت بخروشم که عندلیب به گلبه ناله درد دل خویش با صد افغان گفت
نظر به همت مشتاق کن که در همه عمرنگفت جز سخن عشق و هرچه گفت آن گفت