شمارهٔ ۸۵
از دوست قالب من دیوانه پرشده استجسمم ز جان تهی وز جانانه پر شده است
خون دل از غمت همه در چشمم آمده استمینا تهی ز باده و پیمانه پر شده است
گردد چگونه سبز بکوی تو آشناکین گلستان ز سبزه بیگانه پر شده است
آن نکته نشنوند که دارد حقیقتیاز بسکه گوش خلق ز افسانه پر شده است
گردت ز بسکه طایر دلها فشانده بالپای چراغت از پر پروانه پر شده است
ما را ز حلقه نرسد بیش از این کمندازبس بعهد زلف تو دیوانه پر شده است
نبود دلم رهین فروغی ز مهر و ماهکز پرتو جمال تو این خانه پر شده است
هرگز دل خراب بدهر اینقدر نبوداز سیل اشگ ماست که ویرانه پر شده است
محروم زخم ماست از آن زلف عنبرینورنه ز مشگ چاک دل شانه پر شده است
مشتاق را ز اشگ غمت تار هر مژهچون رشته بود که ز دردانه پر شده است