گنج

شمارهٔ ۸۴

جز عشق که اشرف بود از جمله کمالاتدیگر به کمالی نتوان کرد مباهات
جویم به دعا چندت و خوانم به مناجاتمن ذره تو خورشید من و وصل تو هیهات
ماجمله به تو قایم و تو قایم با لذاتتو شخصی و ما عکس تو عالم همه مرآت
از طلعت یار است ظهور همه عالمخورشید بود آینه جلوه ذرات
بیخود همه کونین ز صهبای صفاتندتا چیست شرابی که بود در قدح ذات
گردد سرم آسوده ز سودای تو حاشافارغ شودم دل ز تمنای تو هیهات
هرگز دل موری مخراش ار نتوانیاول به کف آری سپر تیغ مکافات
گر باده به اندازه خوری نیست وبالتاین نکته چه خوش گفت به من پیر خرابات
حیرانی‌ام از عشق کنون نیست که عمری‌ستدر بازی شطرنج محبت شده‌ام مات
مشتاق من و خدمت میخانه که در عشقنه عقده‌ام از زهد گشاید نه ز طامات