گنج

شمارهٔ ۷۵

سوی غربت آن بت خودکام محمل بست و رفتطرفه شهبازی مرا از دام غافل جست و رفت
پای من برناید از گل ورنه در راه طلبسوی منزل رهروی هر گام از گل رست و رفت
نه دل ما را همین از نیش غم افکار ساختهر طرف ان سر و سیم اندام صد دل خست و رفت
گر حجاب از دیدنش مانع نبودش پس چراساخت پیش چهره گلفام حایل دست و رفت
گر نبود از باده امشب سرگران با من چراگشت در بزم من ناکام داخل مست و رفت
ریخت خونم را و بر خاکم فکند افغان که ساختاز ره کینم چو نقش گام قاتل پست و رفت
از کمندش جستی و شد ورد مشتاق این سخنطرفه شهبازی مرا از دام غافل جست و رفت