گنج

شمارهٔ ۷۶

منم که داغ عزیزان هر دیارم سوختفلک زآتش دوری هزار بارم سوخت
ز دوریت منم آن ره‌طلب به کوی فناکه داغ حسرت شمع سر مزارم سوخت
چو من در آتش آوارگی نسوزد کسبه سنگ حسرت آسایش شرارم سوخت
مرا چه شکوه ز برق آن گیاه تشنه لبمکه داغ حسرت باران نوبهارم سوخت
ز گرمی تو به اغیار چون سپند ببینکه سوخت آتش رشک و چه بی‌قرارم سوخت
تو را نشست به دامن سزد که از تف رشکبه یاد کوی تو آمیزش غبارم سوخت
ز خاک شعله زد آهم پس از وفات این استسپهر سفله چراغی که بر مزارم سوخت
درین ریاض من آن بی‌نصیب گلچینمکه دور دیدن گل‌ها به شاخسارم سوخت
منم به خاک تپان ماهی‌ای که دور از آبفلک در آتش هجران جویبارم سوخت
بیا بر آتشم از بوسه بزن آبیکه داغ حسرت آن لعل آبدارم سوخت
مرا چه شکوه ز آتش چو خاروخس مشتاقکه برق جلوه آن آتشین عذارم سوخت