شمارهٔ ۷۴
زان در کجا توان رفت از بیپناهی ای دوستبا دوستان جفا کن چندانکه خواهی ای دوست
رحمی که از جفایت در لجه محبتوقتست کشتی ما گردد تباهی ای دوست
دور از زلال وصلت در خاک میتپد دلچون از جدایی آب لب تشنه ماهی ای دوست
در گلستان عشقت از سرخ و زرد ما رااشکیست ارغوانی رنگیست کاهی ای دوست
ما دادخواه عشق و تو پادشاه حسنیپیش تو لب چه بندیم از دادخواهی ای دوست
روزیست کز غمت صبح گردد شب حیاتمروزی که خواهد انداخت داغم سیاهی ای دوست
یک بندهات چو من نیست کاول بر آستانتخود بندگی گزیدم بر پادشاهی ای دوست
پیشت به شِکْوِه مشتاق زان لب نمیگشایدکز جور خویش دانی حالش کماهی ای دوست