شمارهٔ ۷۳
دلم ز خاک ره آن غیرت پری برداشتز دستم این گهر افتاد و گوهری برداشت
از آن بداغ جنون سرخوشم که نتواندزمانه از سرم این تاج سروری برداشت
فغان ز جنس گساد وفا که مییابدز سود آن نظر از قحط مشتری برداشت
ز ترک مهر مه من بخواجه ماندکه دست از روش بندهپروری برداشت
رهین منت دون همتان مشو که بتنز پیلهور نتوان نازجوهری برداشت
بتی که چاشنی لطف داشت بیدادشز ما چه دید که دست از ستمگری برداشت
باین خوشم که پس از قتل خویشتن مشتاقکه خون ما پی آن ترک لشگری برداشت