گنج

شمارهٔ ۷

ای باد بگو آن شه رعنا پسران راسر خیل بتان خسرو زرّین‌کمران را
ناخن زن داغ دل ارباب محبتصیقل‌گر آئینه صاحب‌نظران را
بر هم زن شیرازه جمعیت عشاقآشفته کن رشته شوریده سران را
کای رفته بغربت ز غمت شیشه صبرمنازک‌تر از آن گشته که دل نو سفران را
دارم بره شوق من خاک‌نشین چندچون نقش قدم چشم به حسرت نگران را
ننویسی اگر نامه پیامی که تسلیبخشد من مهجور بفرقت گذران را
مشتاق بس این ناله جانسوز که آن شوخهرگز نفرستد خبری بی‌خبران را