شمارهٔ ۶
خدا را ای نسیم احوال زار مستمندی رابه جان از خار هجر آماده هر ساعت گزندی را
ببین و چون کبوتر سوی دور افتاده یار منمهیا شو از این گلزار پرواز بلندی را
به هرجا بینی آن رم کرده آهو را که افکندههوای صید او در خاک و خون هر صید بندی را
به کویش تا کی ای نامهربان از رشته دوریکنی افزوده هر دم عقدهای هر لحظه بندی را
بیا و بر سر بالین بیمار غمت بنشینمسوزان بیش از این از درد هجران دردمندی را
بیا حال اسیر خویش بنگر کی کسی دیدهز صید بسته خود رویگردان صید بندی را
بیا چندم کشد یاد شکر خند تو چون بینمپر از شهد تبسم کنج لعل نوشخندی را
ز حال تیرهروزانِ غمت باشد کسی آگهکه از کف داده باشد طرّه مشکین کمندی را
بدین خواری که افکندیش از کف بعد از این مشکلپسند افتد دل من دلبر مشکلپسندی را
ز سوز هجر دانی حال بیتابان خویش از تودر آتش دیدهای ریزد کسی مشت سپندی را
به خاک افتم ز شوق ترکتازی هرکجا بینمکه آرد شهسواری زیر ران، رعنا سمندی را
مکن مشتاق را چون پیر کنعان منع از زاریکه چون یوسف به گرگان داده طفل ارجمندی را