شمارهٔ ۶۶
گلی و گل رخی تا در چمن هستخروش بلبل و افغان من هست
دلم در سینه خون گشت و نگفتیکه یعقوبی درین بیت الحزن هست
چه با کوه غمت سازم گرفتمبدستم تیشهای چون کوهکن هست
گلستانیست کویت از شهیدانکه هر گامش دوصد خونین کفن هست
مرا در کوی او ره نیست مشتاقوگرنه بلبلی در هر چمن هست