گنج

شمارهٔ ۶۴

عشق آمد و غیر یار نگذاشتآتش اثری ز خار نگذاشت
تیغ تو فکند سر ز هر تنیک دوش بزیر بار نگذاشت
دل را افسرد آه سردمزاتش گده یک شرار نگذاشت
بودم منظور کنج چشمیچشم بد روزگار نگذاشت
زنگ از دلها زدود اشگمیک آینه در غبار نگذاشت
تا دست تو ز آستین برآمددر دست کس اختیار نگذاشت
عشقم گلچین این چمن کردروزی که گلی ببار نگذاشت
مشتاق ترا گرفت از غیربلبل گل را بخار نگذاشت