گنج

شمارهٔ ۴۹

شب وصل است و آمد یار غیرش از قفا امشبغم هجران چو فردا خواهد آمد گو بیا امشب
تو چون رفتی نه ماهی بی‌رخت نه هفته مانمفراغم میکشد البته یا امروز یا امشب
ز هجرت سوختم دیروز و دیشب آه اگر باشمچون دیروز از تو دور امروز و چون دیشب جدا امشب
شب هجر است و از اشگ جگر گون تا سحر بی‌اوبخون من خفته آیا خفته بی‌من او کجا امشب
ز بزمم رفت دوش و آمد امشب مردم از خجلتکه از دیشب ز هجرش مانده بودم زنده تا امشب
مگر دیشب چراغ محفل بیگانگان بودیکه از چشمت نمی‌بینم نگاه آشنا امشب
زهر شب امشبم مشتاق نالان‌تر ز هجرانشچه خواهم گر نه مرگ خویش خواهم از خدا امشب