گنج

شمارهٔ ۴۷

قافیه: اب۱۰ بیت
صبح شد ساقی بشو از دیده خوابمی بده واکرد گل بند نقاب
جنت نقد است ساقی می بیارفصل گل دور قدح عهد شباب
گر تباهی شد گناه موج نیستروز طوفان کشتی افکندم در آب
تشنه یارب با تف دل چون کنددشت بی‌آب و تموز و آفتاب
جان نبردم از نوید وصل اوبود خوش افسانه رفتم بخواب
هم بما رحم آورد آن شعله خوسوزد آتش را اگر دل بر کباب
از غم دوران دلم خون شد کجاستغلغل مینا و گلبانگ رباب
ساقیا می ده که بی ما بس دهدجام سیمین ماه و زرین آفتاب
مطربا سر کن ببانگ چنگ و نینقل دارا قصه افراسیاب
ریخت تا از کلک مشتاق این غزلشاعران شستند دفترها به آب