شمارهٔ ۳۱۲
در آن گلشن مکن کو گلشنآرا گلشنآراییکه جز در دامن گلچین نبیند گل تماشایی
مجو کار دل خویش و دل ما سنگدل از همنمیآید ز خارا شیشه و از شیشه خارایی
به صحرا سر نهادم در غمت از کنج تنهاییگلی نشکفت از مستوری من غیر رسوایی
بلیلی چون دهم نسبت بت لیلیوش خود راکه باشد این غزال شهری آن آهوی صحرایی
به این ضعفم کنی تا کی لگدکوب جفا آخرچه مقدار است مور ناتوانی را توانایی
ببخشا بر دل و جانم که دارند از جفای تونه این تاب و توانایی نه آن صبر و شکیبایی
به بالینم میا گو در شب هجران که میدانمگرم بینی به حال مرگ بر حالم نبخشایی
کنم ترک می و میخانه کی زافسانه واعظکه به از بادپیماییست صد ره بادهپیمایی
نکورویان سهیقدان همه رعنا همه زیباولی ختمی تو ایشان را به رعنایی به زیبایی
کنونم بیتو در قالب نفس نبود خوشا وقتیکه گاهی میکشیدم نالهای در کنج تنهایی
مجو در موج خیز عشق مشتاق اختیار از منعنانش در کف موج است کشتی شد چو دریایی